ذات خويش حاضر است . پس علت در عين حضورش براى ذات خود ، براى معلولش حاضر است و از اين بيان نتايج زير به دست مىآيد :
1 - آنكه حقيقت علم معلول به علّتش همان علم علّت است بذات خود ، از آن حيث كه علّت معلول مفروض است ، ولى حيثيّت ملحوظ مذكور علّيتش را به معلول مفروض و عدم آن مقيّد نمىكند .
2 - علم معلول به علّت خويش همانا علمش به لطيفهء موجود در علت است كه عبارتست از وجودى كه علّت بنحو اعلا و اشرف واجد است و بنابراين معلول به قدر وسعت وجود خويش ، علم به علت خود دارد نه به وسعت وجود ذات علت خود .
3 - علم معلول به ذات خويش همانا علمش به همهء سلسلهء علل طولّيهاش مىباشد .
4 - علم معلول به علل خود اقدم از علمش به نفس خود مىباشد همانطور كه عللش بر آن ، تقدم وجودى دارند .
و با اين تقرير و تحليل اشكالى كه در اين مقام ايراد كردهاند دفع مىشود مضمون اشكال اين است كه وجود علّت از حيث مرتبه و رتبه اقوى و اشدّ و عاليتر و شريفتر از وجود معلول است و بنابراين ممتنع است كه وجودش براى معلولش حاصل و نزد آن حاضر و معلوم وى شود .
بيان اندفاع اشكال مذكور اين است كه مآل علم معلول به علت خود چنان كه دانسته شد همانا حضور علّت براى ذاتش بوده ، و همين حضور كه عين وجود علت است مقوّم معلول است ؛ يعنى مىتوان گفت : حقيقت علم معلول به عليت خود همانا علمش به لطيفهء نفس خويش كه موجود و قائم به علت است مىباشد .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 93
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٩٣