مجرّد از مادّه است ، و لازم چنين موجوداتى ، قيام به ذوات خويش و ترتّب آثارشان بر آنها در ظرف مذكور كه ظرف وجود خارجى آنها است ، مىباشد ؛ ولى نفس بواسطهء اضافه و ارتباطش با خارجى كه از طريق حواسّ بر آن مشرف است و مىپندارد كه صور مزبوره عين صور جزئيهء خارجيّه مورد اشراف حواس است ، در چنين حالى ، آن صور قائمه بالّذوات را عريان از خواصّ و آثار خارجيهاش مىيابد و صور ادراك شده چنانى را ماهيّات اشيائى مىدانند كه باوجودى موجود شدهاند كه آثار مطلوب بر آنها مترتّب نيست ، و از اين بيان نتايج زير به دست مىآيد :
1 - معناى اينكه ماهيّات ، موجود بالعرض بوده و موجوديّت آنها با وجودى است كه آثار مطلوب بر آنها بار نمىشود ، زيرا چنان كه گفتيم ، حقائق مجرّده قائمة الّذوات ، قياسا بخارج مرتبط با حواسّ ، چنين معنائى را واجد مىشوند .
2 - و آنكه هر علم حصولى به علم حضورى باز مىگردد و علم حضورى اساس علم حصولى است .
3 - متعلّق علم حصولى همانا ماهيّات است و هرچه متعلّق علم حصولى نيست ، ماهيّت ندارد .
پس از توضيح فوق ، مىتوانيم در تفصيل انتزاع ماهيات به بيان ديگرى بگوييم : علوم حصولّيهء ما به دو قسمت كلى و جزئى منقسم مىگردد : علوم حصولّيه كلّيه ، مانند علم به ماهيّت انسان كه عقل صدق آن را بر كثيرين تجويز مىكند . علوم جزئيّه كه عقل صدق آن را بر كثيرين تجويز نمىكند و اين قسم يا صور خياليّه هستند مانند علم به شخص زيد كه غايب از نظر ماست ، و يا صور حسّيه هستند ، مانند علم به اين گرما يا به اين شيرينى مثلا از طريق لمس و چشيدن .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 96
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٩٦