مفهوم از جوهر مجرّد كه در ذات خويش واحد است با تكثّر اعتبار و لحاظ عقل ، انتزاع مىگردند ، به اين بيان كه در اين لحاظ معقول است و گاهى آن را قائم به ذات خود لحاظ مىكند كه در اين ملاحظه عاقل است . بنابراين تكثرى كه مستلزم تضايف است همانا در مرحلهء لحاظ عقلى است نه در متن واقع و خارج كه زيانى به وحدت وارد آورد .
فصل سوّم
در علم علت بمعلولش
قبلا - در مباحث علت و معلول - دانسته شد كه وجود معلول نسبت به علّت خويش ، رابط محض است و بدون علّتش هيچگونه استقلال ندارد ؛ و وجودش از حيطهء وجود علّت بيرون نمىباشد ؛ و معناى حضور همين است . پس تا اينجا روشن مىشود كه معلول براى علت خود حاضر و براى آن معلوم است و علّتش عالم به آن مىباشد .
فصل چهارم
در علم معلول به علتش
چون وجود معلول نسبت به علّتش وجودى است رابط محض ، و از حيطه علت خود خارج نيست ، لزوما علّتش از آن ، محتجب و غايب نبوده و براى آن حضور دارد و معلومش مىباشد . پس معلول ، علم به علّت خود دارد و اين معنا با رابط صرف بودن معلول منافاتى ندارد ؛ و نمىتوان گفت چون وجود معلول عين ربط و غير مستقّل است ، متعلّق هيچگونه حكمى نيست ، زيرا معلول به واسطهء علّتش استقّلال داشته و وجود علّت براى نفس علّت موجود است و از خود غايب نيست و براى