ب : كانت
كانت در مقدمهاش بر كتاب نقد عقل محض به شرح اختلاف بين احكام تحليلى و تاليفى مىپردازد . به قول او : « محمول ب يا جزء موضوع الف است يا خارج از مفهوم آن ؛ گرچه در واقع با آن ارتباط دارد . در مورد اول من حكم را تحليلى مىنامم و در مورد دوم تاليفى .
بنابراين احكام تحليلى ( ايجابى ) احكامى است كه در آنها نسبت بين محمول و موضوع نسبت هو هويت است و ( احكامى ) كه نسبت هو هويت ندارند بايد تاليفى ناميده شوند . » 15 كانت بر آن است كه معانى ذاتى را از طريق وحدت موضوع و محمول توصيف كند ؛ چنان كه مىگوئيم : « بعضى حيوانات انسانند » . وى مىكوشد اين نسبت را از طريق مفهوم « اندراج » روشن كند ؛ مانند اينكه مىگوئيم « هر انسانى حيوان است » . اين نسبت ، نسبت اخصّ به اعمّ است و بدان معناست كه براى فهم اينكه انسان چيست بايد از پيش بدانيم كه حيوان چيست ؛ يا اينكه وقتى مىگوئيم « كل بزرگتر از جزء است » تا تصورى از اينكه كل چيست نداشته باشيم نمىتوانيم اجزاء را بهعنوان اجزاء درك كنيم .
خلاصه مطالب
كانت و غزالى هردو معتقدند كه نسبت بين موضوع و محمول مبتنى بر اصول هو هويت و استلزام است و اين دو معيار مبتنى به اصل عدم تناقض است و در نتيجه احكام تحليلى ضرورى و پيشينى است .
هر دوى آنها مثالهاى مشابهى هم در اينباره زدهاند ، چنان كه مثال « مثلث شكلى است كه داراى سه ضلع است » را هم در كتاب نقد عقل محض كانت و هم در كتاب معيار العلم غزالى مىبينيم و كانت و غزالى