تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
كلى جسم واقعا متصوّر نبوده است ، و افزوده شدن آن امر به تصوّر ما ( از جسم ) علم ما را توسعه مىدهد و بنابراين بايد تاليفى ناميده شود . » 9 اين نحو تعريف احكام مبتنى بر اين فرض است كه اگر محمول احكام تحليلى معناى ذاتى موضوع باشد - مانند نسبت ميان جسم و امتداد كه « امتداد » محمول ذاتى جسم است - نسبت ميان موضوع و محمول مانند الف الف است ، مىباشد . وقتى در مورد اين فرض ، كانت و غزالى را مقايسه مىكنيم ، مىبينيم كه غزالى از مثال « جسم ، جسم است » براى معناى ذاتى استفاده مىكند و كانت از « هر جسمى داراى امتداد است » . هردو مثال شبيه به هم هستند و در هردو آنها محمول‌ها فقط مبيّن آن چيزى است كه در موضوع است . كانت براى معانى لازم به‌عنوان احكام تاليفى ، كه در آن محمول مندرج در موضوع نيست ، مثال « هر جسمى داراى وزن است » را مىآورد و غزالى مثال « هر جسمى مخلوق است » را . « خلقت » و « وزن » هردو محمول‌هايى است كه مندرج در مفهوم موضوع ، يعنى جسم ، نيست . كانت پس از توضيح اين تعريف مىكوشد تا اين نظر خود را كه « اصل مشترك همه احكام تحليلى قانون عدم تناقض است » اثبات كند . او در ضمن اين اصل احكام تحليلى را تحليل ، و از دو اصطلاح « ضرورت » و « مندرج » استفاده مىكند . به قول او : « محمول يك حكم تحليلى موجبه در مفهوم موضوع آن مندرج است و سلب آن ( از موضوع ) مستلزم تناقض است . به همين نحو ، بنابر اصل تناقض ، در يك حكم تحليلى سالبه متضّاد [ محمول ] نيز ضرورتا از موضوع سلب مىشود . . . » 10 پس چنين مىتوان گفت كه كانت و غزالى هردو بر ارتباط مفهوم ضرورت با اصل عدم تناقض تاكيد كرده‌اند . همانطور كه تصور انسان