ضرورى است اين است كه نبايد حيوان بودنش را سلب كرد ؛ ولى براى درك مفهوم انسان ، درك مخلوق بودن او ضرورى نيست . پس آنچه هم در وهم و هم در وجود سلب ناشدنى است ، ذاتى است و هر چه كه بتوان آن را در وهم سلب كرد ، نه در وجود ، لازم و غير ذاتى است . » 7
در قسمت اول ، غزالى مىكوشد تا معانى را به ذاتى و لازم تقسيم كند . اين كار را مىتوان از طريق نسبتى كه بين موضوع و محمول است انجام داد . اين نسبت مىتواند يك نسبت مطابقت مانند الف الف است باشد ؛ مثل « انسان انسان است » يا « جسم جسم است » . به اين معنا كه وقتى « انسان » را به « حيوان ناطق » يا جسم را به « ممتد بودن » توصيف مىكنيم ، معناى جديدى به انسان يا جسم نيفزودهايم ؛ ولى ، در مقايسه با آن ، وقتى مىگوييم « جسم مخلوق است » يا « انسان مخلوق است » نسبت بين موضوع و محمول نسبت مطابقت يا شمول نيست . پس مىتوان از اين تعريف پى بهمعناى انسان برد ؛ حتى اگر از اينكه او خلق شده است غافل باشيم يا به غلط بپنداريم كه او خلق نشده است . به همين نحو معناى خلقت را نيز محمول جسم مىيابيم ؛ زيرا خلقت شامل ذات جسم نمىشود و مىتوان « جسم » را بدون دانستن اينكه مخلوق است تصور كرد . صفت مخلوق بودن براى موضوع ذاتى نيست بلكه لازم آن است .
قسمت دوم [ كلام غزالى ] كه با « اگر » شروع مىشود استدلال اصلى وى را دربرمىگيرد كه در آن ، ميان معانى ذاتى و لازم فرق مىنهد . قاعده يا اصل كلى در اين استدلال اصل عدم تناقض است . به اين ترتيب كه قول به اينكه « انسان حيوان نيست » متناقض است ؛ زيرا صفت حيوان بودن براى فهم اينكه انسان چيست ذاتى است . اگر
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 387
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٣٨٧