تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
وجود دارد » يك حكم تحليلى است 2 . مثلا ، ابن سينا مىگويد وقتى مىگوئيم : « واجب الوجود بالذات ( خدا ) « 1 » ، بدين معناست كه او وجود دارد » . فارابى و غزالى ، هردو به صورت احكام سلبى و ايجابى ، وحدت ضرورى ( ذات ) خداوند را با وجودش اثبات كردند . ذات او با وجودش وحدت دارد . بنابراين ، « خداوند وجود دارد » يك حكم تحليلى است 3 . ابن سينا بر آن بود كه طبيعيات خود را بر مبناى مابعد الطبيعه قرار دهد . از اينكه درباره خداوند به‌طور مطلق گفته شود : « واجب الوجود نسبت به مخلوقات خود « 2 » » ، وجود عالم به‌عنوان معلول ضرورتا لازم مىآيد . قوانين طبيعى به علت فاعلى متكى است و اين خود ناشى از وجود خداوند است . پس اگر علت فاعلى « تركيبى » است ، بايد ذاتى باشد . غزالى اين مدّعا را كه « حكم وجودى » تحليلى است ، رد كرد . او منكر آن شد كه مفهوم خداوند با وجودش متحد است . به عبارت ديگر ، او محمول بودن وجودى وى [ خداوند ] را رد كرد . مثلا او مىگويد : « وجوب وجود با خود وجود يكى نيست . . . پس چگونه وجوب وجود او مىتواند با وجودش يكى باشد تا بتوان وجوب وجودش را نفى و وجودش را اثبات كرد ؟ » 4 بنابراين غزالى منكر ضرورت احكام تاليفى در علوم طبيعى مىشود . او ارتباط بين احكام تام و تحليلى را ، كه ابن سينا نظرياتش را بر آن اساس ساخته بود ، انكار مىكند . انتقادات وى از ابن سينا درباره علل فاعلى باعث شد كه به بررسى اين احكام در منطق ، رياضيات ، طبيعيات ، و مابعد الطبيعه بپردازد . وى در اثناء اين بررسى به اين نتيجه رسيد كه اصل عدم
هامش
( 1 )necesse esse per se ( God ) .( 2 )necesse esse omnibus suis .