حقيقت دين در مدينهء فاضله بهمعناى تحقّق فضائل و تبديل محاكات كننده ، اخلاق كلى به اعمال فاضله است . بنابراين وسيلهاى مىشود براى تحقق تعاليم فلسفى درباره ارتباط بين فضائل حقيقى و واقعيت . فضائل حقيقى به نحو كلّى وجود ندارد بلكه فقط با اعمال اخلاقى وجود پيدا مىكند . بنابراين فلسفه به دين بهعنوان يك وسيله نيازمند است . حال بايد به تفسير قولى از فارابى در كتاب الحروف 14 بپردازيم كه « فلسفه مقّدم بر وسيلهاى است [ كه از آن استفاده مىكند ] زيرا به كار گيرندهء وسيله بايد بر خود وسيله زمانا مقدّم باشد . » اين قول تبديل جالبتوجهاى از تعليمى اسكندرانى است كه عدهاى از فلاسفهء بغداد در قرن دهم ميلادى آن را اخذ كرده بودند .
مطابق اين تعليم ، منطق بخشى از فلسفه نيست ، بلكه ابزار آن است و انسان را قادر مىسازد كه بين حقيقت و خطا در فلسفه نظرى و خير و شر در فلسفه عملى فرق نهد . فارابى اين تعليم را به صورت مخصوصى اتخاذ كرده است كه قرار دادن دين بجاى منطق است . وى در كتاب الحروف خويش دين را بهعنوان جزئى از فلسفه طبقهبندى نمىكند بلكه آن را ابزار فلسفه مىداند . با اين كيفيت ، دين آنچه را كه بهطور كلى در فلسفه موجود است ، يعنى نظريه فلسفى درباره بينش اخلاقى و فرزانگى را كه منجر به سعادت قصوى مىشود ، تحقق مىبخشد . بدين ترتيب دين فقط ابزارى براى فلسفه نيست بلكه فلسفه را قادر مىسازد تا خود را تحقق بخشد . فلسفه متكى بر دين است ؛ همچنانكه فلسفه به منطق بهعنوان يك ابزار نيازمند است .
پس حاكميت فلسفه تا آنجا كه فلسفه و دين به يكديگر متكى هستند ، محدود مىشود . و اين شبيه به نسبتى است كه ارسطو بين تفكر و ادراك ، معرفت علمى و فرزانگى ، معرفت انسانى و زبان ، تعليم و
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 365
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٣٦٥