مدينه فاضله را به اينكه به خاطر رسيدن به سعادت قصوى ايمان آورده و مطابق آن عمل كنند ، اقناع مىكند . و اين چيزى است كه از طريق فلسفه مىتوان آن را اثبات كرد ولى حصول آن از طريق فلسفه ممكن نيست . امّا نبايد چنين پنداشت كه فلسفه خادمى براى دين است ؛ زيرا نمىتوان ارتباط فلسفه با واقعيت ، در نظر فارابى ، را با نظريهء معرفت نزد ارسطو ، كه مبتنى بر ارتباط متقابل تفكر و ادراك است ، توجيه كرد .
ملت فاضله مثال واقعى و قابل اثباتى از نسبت بين معرفت علمى و بينش اخلاقى است ، كه اثبات آن از طريق فلسفه است . دين با شريعت و تعاليمش محافظ نسبتى است كه اخلاق با واقعيت دارد و مىكوشد تا فرزانگى فلسفه را تحقق بخشد .
در نتيجه ، رابطهء بين نظر و عمل در فلسفه و دين ، نيز دين و فلسفه را متحد مىسازد . فلسفه و دين هريك به ديگرى متكى است ، مانند :
تفكر و ادراك ، نظر و عمل ، معرفت علمى و بينش اخلاقى ، و عقايد و اعمال مبتنى بر قوانين دينى . فارابى با اثبات اين رابطه خود را فيلسوف اصيلى نشان مىدهد .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 364
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٣٦٤