مىدهد . دستورات دينى به شكل شريعت و تعاليم است و از فلسفه شروع مىكند كه به نظر فارابى مقدّم بر دين است و موظّف است كه اقامه براهين قاطع كند .
چنين ديدگاهى منجر به اين سؤالات اساسى مىشود كه آيا [ در نظر فارابى ] براهين فلسفى فقط براى خواص تعليم يافته و انديشمندان است ؟ و آيا ، به اين ترتيب ، دين از جهتى بايد از طريق فلسفه مبرهن شود و از جهت ديگر فقط مخصوص عوّام ، غير فيلسوف است ؟ به نظر من چنين پندارى قابلقبول نيست . [ در اثبات اين مدعا ] از طرح ارسطو دربارهء نظر و عمل شروع مىكنيم كه به نظر فارابى فلسفه و دين در آن سهيم هستند .
مطابق اظهار فارابى دين محاكى فلسفه است و فلسفه بهمعناى ارسطوئى آن تركيبى از نظر و عمل ، معرفت علمى و بينش اخلاقى يا فرزانگى « 1 » است . فارابى با اتبّاع از نظر ارسطو ، در اخلاق نيكوماخى « 2 » و استفاده از كتاب درباره نفس « 3 » وى آراء جديدى را در مدينه فاضلهاش بسط داده است . مطابق نظر ارسطو اعمال اخلاقى انسان و معرفت وى نسبت به حقّ تحت فرمان سه قوه از قواى نفس است : قوه مدركه ، قوّهء ناطقه ، و قوّهء عامله . فارابى در اينجا از فكر « فرزانگى » كه موردنظر ارسطو بود تبعيت مىكند : معقولات فقط متعلق معرفت علمى نيستند بلكه چيزهايى هستند كه به بينش اخلاقى و شناخت خير مطلوب و شرّ منفور منجر مىشوند . معرفت علمى و بينش اخلاقى با يكديگر ارتباط دارند . بدون عمل خير و بىمقدمه نمىتوان بهطور كلى با فضيلت بود . نظر و عمل متعلق به يكديگر هستند . به اين
هامش
( 1 ) ( )Practical Prudence( 2 )Nicomachean Ethics( 3 )De Anima