اقناع ناشى از خطابه با صدق مادّه آن به يقين تبديل مىشود . اين امر از طريق براهين يقينى ممكنپذير مىشود . علم به موجودات اگر از تركيب خطابه و براهين يقينى حاصل شود ، شايسته عنوان « فلسفه » است 9 .
در آراء فارابى ، بجز اين نوع علم بىواسطه ، علم ديگرى نيز ديده مىشود كه با واسطه است : ذات يك شئ مستقيما تعقل نمىشود بلكه فقط مىتوان آن را از طريق مثالى كه محاكى شىء است ، به خيال درآورد . پس علم محدود به صور ذهنىاى مىشود كه به شكل مثالاتى است كه محاكى موجودات است . كسى كه از طريق اين صور ذهنى ، اقناع ( از طريق خطابى ) مىشود و كسى كه به واقعيت اين معرفت مثالى يقين پيدا مىكند ، عالم است . [ علمى ] كه فارابى معتقد است فلاسفه قديم آن را ملّت ( دين ) خواندهاند 10 .
نظر فارابى درباره دين بهعنوان محاكات فلسفه
فارابى چنين طبقهبنديى از دين را تهذيب كرده است . به نظر او دين محاكى فلسفه است . دين و فلسفه هردو « شامل موضوعات واحدى هستند و هردو خبر از مبادى قصواى موجودات مىدهند . زيرا هردو آنها معطى علم به مبدأ اوّل و سبب اول موجودات هستند و هردو خبر از غايت قصوائى مىكنند كه انسان براى آن خلق شده است و آن سعادت قصوى و غايت قصواى هريك از موجودات ديگر نيز هست . » 11
در نتيجه فلسفه و دين فقط در روش با يكديگر اختلاف دارند ، نه در مقصد ، فلسفه مبتنى بر براهين فلسفى و علم حاصل از آن است . دين مبتنى بر مفاهيمى است كه محاكى ذات اشياء است و در آن طرق خطابى ، زبان استعارى ، و مفاهيم مثالى به كار مىرود .