بسيار دور افتند » ، نمىپذيرد 4 . فارابى استعمال چنين جايگزينىها را به بعضى از فيلسوفان يونانى ، فيثاغوريان ، افلاطون و امپدكلس ، نسبت مىدهد 5 . وى در اينجا بهطور جزئى و نه كاملا دقيق به نقد كتاب ما بعد الطبيعه ارسطو كه با ترجمه اسطاث « 1 » ، در قرن نهم ميلادى ، در اختيار وى بوده است ، مىپردازد . بنابر گزارش ارسطو « وجود » و « وحدت » آنطور كه مورد اعتقاد افلاطون و فيثاغوريان است ، تبيينپذير نيست امّا وحدت را ، بدان نحو كه مورد اعتقاد امپدكلس است ، مىتوان به چيزىكه قابل فهم و شناسائى بيشترى باشد تحويل كرد . فارابى نيز با بيانى قريب به بيان ارسطو ، تحقيق در اقوال كسانى را كه « فلسفهشان شبيه به زخارف است » واجب نمىداند . او چنين اقوالى را « رموز و الغاز » 6 مىنامد « كه در تعليم فلسفه بايد كنار گذاشته شوند » و فقط بايد « در خطابه يا اقوالى كه در امور سياسى به كار برده مىشوند ، از آنها بهره جست . »
نقش خطابه
اين نظر فارابى نبايد ما را به اين تصور اغراقآميز بكشاند كه به نظر وى « فلسفه و يقين براى جمهور مردم نيست » . بنابر رسالهاى از وى درباره خطابه 7 كه در آن از ارسطو متابعت مىكند ، فن خطابه عهدهدار « تعليم بسيارى از چيزهاى نظرى به مردم است » و در خطابات مدنى از آن استفاده مىشود . خطابه فقط مىتواند اقناعكننده باشد و نمىتوان در رويّت « 2 » و استنباط [ امر مورد اقناع ] از آن استفاده كرد 8 . ارسطو نيز خطابه را متوجّه ممكنات و جزئيات مىداند ، نه ضروريات و كليات و آن را مفيد ظنّ مىداند نه مفيد يقين .
هامش
( 1 )Eustathius( 2 )Reflection