سطحى حركت مىكند در حالى كه از يك اتم اين سطح به طرف اتم ديگر به پيش مىرود . چنانچه اين سطح به ذرات لا متناهى قابل تقسيم باشد ، لزوما بايد شئ متحرك از روى اجزاى بينهايت حركت كند و به يك زمان نامتناهى نيز نيازمند است . اما ابو الهذيل بر ضد نظّام چنين احتجاج مىكرد : چنانچه ما معتقد به تجزيهپذيرى جسم الى غير النهايه باشيم ، بنابراين تعريف ، هيچگاه يك مورچه كه مثلا روى پاى افزارى حركت مىكند هرگز به آن طرف پاى افزار نخواهد رسيد .
زيرا مىتوان راهى را كه مورچه مىپيمايد به دو نيمه كرد و آن نيمه را مىتوان باز به دو نيمه كرد كه تا بينهايت ادامه خواهد داشت .
اين اولين مثالى بود كه بنده مىخواستم عرض كنم . ابو الهذيل در واقع اولين كسى نبود كه اين برهان را عرضه نمود . قبل از وى ارسطو از آن نام برده است . ارسطو نيز خود مبدع آن نبوده و وى نيز آن را از طريق زنون « 1 » پيشواى مكتب حكماى اليائى « 2 » مىشناسد . اين طرز استدلال زنون همان احتجاج لفظى و جدلى معروف او است كه باعث تشويش فكرى همعصرانش شده بود . منظور من در اينجا احتجاج جدلى معروف او در مورد آخيلس « 3 » و سنگپشت است . بر طبق اين تمثيل آخيلس كه چابكترين مردم است هرگاه در دنبال سنگپشت كه يكى از كندروترين جانوران است برود به قاعدهء عقلى هرگز نبايد به او برسد ، زيرا در مدتى كه آخيلس مقدارى راه طى نموده سنگپشت نيز مسافتى پيموده است و آخيلس بايد آن مسافت را هم بپيمايد . و به همين نحو سنگپشت هميشه مسافت معينى از آخيلس جلو است .
ارسطو پى برد كه اين استدلال ، احتجاجى لفظى و جدلى بيش نيست و در كتاب فيزيك خويش به رد و ابطال آن پرداخت .
هامش
( 1 )Zenon( 2 )Eleatics( 3 )Achilles