تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
در حقيقت ، پيروان نظريهء جزء لا يتجزى برطبق اين اصل بديهى اظهار نظر مىكردند كه يك اتم از هر طرف فقط مىتواند يك اتم ديگر را لمس كند . پرسش نظّام در اين مورد اين بود كه چرا اين‌طور است ؟ وى چنين استدلال مىكرد : فرض كنيم كه يك اتم روى خط مشترك فيما بين دو اتم ديگر نشسته باشد كه در زير آن قرار دارند ، در اين صورت لازم مىآيد كه هردو اتم را در آن واحد و يك مرتبه لمس كند . در اين استدلال يك اشتباه منطقى وجود دارد . طبق نظريه و تعريف بالا اتم‌ها لا يتجّزى ، و به عبارت ديگر فاقد اجزا هستند . و به اين ترتيب غيرممكن است كه اتم فوقانى بتواند يك جزء از اتم اوّلى و يك جزء از اتم دومى را لمس بكند . از اين گذشته چنين به نظر مىرسد كه نظّام به‌طور واضح به اين تضاد لا ينحل پى برده بود ؛ تضادى كه بين اتم به‌عنوان يك واحد رياضى از سويى و اتم به‌عنوان آخرين و كوچكترين جزء يك واقعيت فيزيكى از سوى ديگر وجود داشت . نظّام ظاهرا تمايل نداشت همچون ابو الهذيل وحدت اين دو نوع طرز تفكر را به قدرت الهى واگذارد . به پندار وى مرزهاى دين و علوم طبيعى بايد از يكديگر جدا باشند و به همين دليل نيز به دفاع از نظريهء تجزيهء جسم الى غير النهايه پرداخت . اين نوع استدلال با مشكلات خاصّ خويش همراه بود . در صورتى كه فرض بر تجزيهء جسم الى غير النهايه قرار مىگرفت لزوما غيرممكن مىنمود كه بتوان مسالهء حركت را توجيه كرد . براى ما اين موضوع شگفت‌انگيز است . ما از خود سؤال مىكنيم كه اين دو چه ربطى به يكديگر دارند . اما بايد به خاطر بياوريم كه مسألهء حركت در آن زمان به‌عنوان يك پديدهء يكپارچه و پيوسته تلقى نمىشد ، بلكه بر مبناى فلسفهء اتميسم توجيه مىگرديد . به اين ترتيب كه شيئى روى