مىگرفت . فقط ما كه با انديشههاى افلاطون و ارسطو آشنايى داريم ، منشأ و مبدأ اين عقايد را يونان باستان مىشناسيم ، در حالى كه براى انسانهاى قرون نخستين اسلامى اين افكار و انديشهها متعلق به گنجينهاى از مسائل بود كه پيوسته با آنها برخورد مىكردند و دربارهء آنها به همين نوع فكر مىكردند .
اين موضوع دربارهء خود ما نيز به همين نحو صدق مىكند . ما كمتر به اين مسأله فكر مىكنيم كه اين و يا آن انديشه از كجا سرچشمه مىگيرد و غالبا نيز موضوع چندان داراى اهميت نيست . اين ايدهها بهطور « پنهانى » وجود دارند . فقط مورخ است كه مايل است بداند چرا اين انديشهها به اين نحو توانستهاند به حيات خويش ادامه دهند و چرا در يك لحظهء معين دوباره به كار گرفته شدهاند . در دوران نخستين اسلامى برعكس چنين مشكل و سؤالى وجود نداشت ؛ از اين روى برخى نظريات و انديشهها مورد قبول قرار مىگرفتند بدون اينكه اين احساس به وجود آيد كه از اين رهگذر خيانتى به اسلام شده باشد . و باز به همين دليل ما در علوم و دانشهايى كه در مركز فرهنگ اسلامى قرار دارند با پذيرش افكار و انديشههايى برخورد مىكنيم كه هيچگاه بهعنوان متاع بيگانه تلقى نشدهاند : در صرف و نحو ، در اصول فقه و در علم كلام .
اجازه بفرماييد بنده سه مثال ذكر بكنم كه هر سه از علم كلام گرفته شده و در رابطه با متفكر و دانشمند معتزلى ابو اسحق نظّام مىباشد . دو مثال دربارهء مسألهء « جزء لا يتجزى » است و رد و ابطال آن از طرف نظّام .
ابو اسحق نظّام خود به جزء لا يتجزى اعتقاد نداشت و معتقد به تجزيهء جسم الى غير النهايه بود . اما مسألهء « اتميسم » در زمان او
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 332
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٣٣٢