عكسى از آن ترس در نفس شما موجود است و آن صورت توسط قوهاى ، خواه اسمش را خيال ، ذهن ، قوهء ذاكره و . . . بگذاريد و خواه به اسمهاى ديگر آن را بناميد ، حفظ شده است . اين ، ادراك جزئى آن حالت است و معمولا فلاسفه آن را « ادراك وهمى » و تصوركنندهء مجدد آن را « قوهء ذاكره » مىنامند .
صورت ديگر آنست كه از ترس ، معنائى درك مىكنيد بدون آنكه خاطرهاى يا ترس از چيزى را به ياد بياوريد . شما از واژهء ترس معنائى مىفهميد و براى درك مفهوم ترس ضرورتى ندارد ترس خاصى در ذهنتان بيايد ، بلكه معنائى را درك مىكنيد كه قابل انطباق بر هر ترسى است ، در حالت اوّل عين ترس ديروز را به خاطر آوريد كه ادراك جزئى بود ، اما در اينجا ادراك ، كلى است . اين هم مفهومى است كه دستگاه مفهومگيرى ذهن آن را انجام مىدهد . خود اين مطلب كه ما داراى چنين قوهاى هستيم و چنين فعل و انفعالاتى در ذهنمان انجام مىگيرد ، با علم حضورى درك مىشود و همان چيزيست كه غربيها به آن « تجربهء درونى » مىگويند كه بعضى از نحلههاى فلسفى غرب به آن معتقدند .
بنابراين نفس ما از مفهوم ترس ، صورت ترس را انتزاع مىكند ، يعنى ذهن از ترس يك صورت جزئى مىگيرد و همچنين مفهوم كلى كه مىتواند از مصاديق زيادى حكايت كند ، همهء ما از اين دوگونه ادراك واقفيم .
سؤالى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه وقتى ذهن ، صورتى از ترس مىگيرد ، و آگاهى ما از آن ترس فقط از راه احضار همين صورت است ، چطور مىتوان ثابت كرد كه اين صورت مطابق واقعيت خارجى است ( البتّه در اينجا واقعيت خارجى ، همان واقعيت
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 269
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٦٩