است و چون نفس هم بر ذات معلوم و هم بر صورت ذهنى اشراف دارد مىتواند مطابقت آن دو را درك كند اينجاست كه طلسم مشكل شناخت مىشكند يعنى راه كشف مطابقت صورت ادراكى با مصداق خارجى و واقعى آن بدست مىآيد . اشكال بغرنجى كه در اول بحث مطرح گرديد ، در اينجا حلّ مىشود . مفهوم هست ، علم حصولى هست امّا مطابقتش را با خارج با علم حضورى مىيابم چون هم صورت حصولى را با علم حضورى مىيابم و هم مصداق آن صورت را با علم حضورى مىيابم و مطابقت آن را نيز با علم حضورى درك مىكنم . از اينجا براى رسيدن به يك سلسله ادراكاتى در علم حصولى ، راهى باز مىشود كه آن ادراكات صد در صد مطابق با واقع است و به هيچوجه قابل شك و خطا نيست . اينها پايه و بنيان ساير ادراكات ما را تشكيل مىدهد .
بحثهاى فلسفىاى كه تا زمان مرحوم علامه طباطبائى رضوان الله عليه مطرح مىشد ، غالبا براساس اصالت ماهيت بود گو اينكه صدر المتألهين اثبات اصالت وجود فرمود و در بسيارى از موارد بر آن اساس مسائل را حل كرد امّا كسانى كه ريزبين و نكتهسنج هستند مىدانند كه بسيارى از مسائل همچنان براساس اصالت ماهيت مطرح مىشود . مثلا شما وقتى در اسفار بحث علت و معلول را ملاحظه مىكنيد در اثبات اين مطلب كه هر معلولى احتياج به علت دارد ، از اينجا شروع مىكنند كه ماهيت ممكن الوجود و متساوى النسبة به وجود و عدم هست و براى خروج از حّد استوا ، احتياج به مرّجّح دارد .
قائلين به اصالت ماهيت نيز همين نظر را داشتهاند . تكيه در مطلب فوق بر ماهيت است . البته صدر المتألهين راهحلى ارائه دادهاند براساس اينكه معلوليت در وجود است و وجود معلول عين الربط به علت است .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 271
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٧١