مرحوم علامه نيز به همين سبك بحث كردهاند يعنى از ماهيت شروع مىكنند و اين نشانهء آنست كه اصالت وجود در فلسفهء ما هنوز جا و مقام خود را نجسته است و آنچنانكه مىبايست مسائل براساس اصالت وجود طرحريزى نشده است . البته ملاصدرا در بعضى جا عذر اين كار را آورده است و فرموده كه ما در بعضى موارد در مبادى با قوم همراهى مىكنيم و در غايات از آنها افتراق پيدا مىكنيم .
وقتى بحث از ماهيت و معقولات اولى شروع مىشود مفاهيم عقلى محض ، مفاهيم انتزاعى و جنبهء ثانوى پيدا مىكنند و به همين جهت معقول ثانى به آنها اطلاق شده است امّا براساس كليدى كه مرحوم علامه ارائه كردند ، ما نبايد معقولات ثانيهء فلسفى را ثانيه بناميم .
و اگر ثانيه بناميم فقط بدين لحاظ است كه مسبوق به علم حضورى است . ما مفاهيم علت ، معلول ، جوهر ، عرض را از ماهيات نمىگيريم بلكه مصاديق آنها را با علم حضورى در نفس خودمان مىيابيم و از آنها مفهومى را كسب مىكنيم كه مطابقت اين مفهوم با آن مصداقش هم حضورا درك مىشود ، و اين پايه و اساس براى قضاياى بديهيهاى مىشود كه ما در فلسفه بدان نيازمنديم ، بنابراين در علم حصولى تكيهگاه محكمى پيدا مىكنيم و از آنجا به ساير علوم مىپردازيم و براى سنجش آنها معيار قرار مىدهيم .
از جملهء علوم بديهيهاى كه با همين معيارها شناخته مىشود ، قضاياى منطقى است . يعنى از يك طرف ما مواد قضايا را به بديهيات مىرسانيم و از طرف ديگر صورت برهان را . آنچه امتياز علامه طباطبائى را بر ساير متفكرين اسلامى و متفكرين عقلگراى غربى تشكيل مىدهد اين است كه ايشان بديهيات را به علوم حضورى مىرسانند يعنى ضرورتى ندارد كه تصوراتى كه مايهء قضاياى بديهى
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 272
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٧٢