معنائى ندارد . اگر زيربناى همه اينها كه مفاهيمى حسى است متزلزل باشد ، همهء آنچه بر آن متفرع مىشود فرومىريزد و بىارزش و بىاعتبار مىگردد .
فلاسفهء ما در برابر اين مشكل به همان اندازه اكتفا مىكنند كه ذكر شد و معتقدند كه اين ادراكات به ادراكات بديهى عقلى منتهى مىشود كه آنها قابل خطا نيست و هركس آنها را قابل خطا بپندارد با وجدان و فطرت خود در ستيز است زيرا اينگونه مفاهيم قابل انكار نيستند و اگر احيانا آنها را انكار كنيم و در عين انكار به نحوى آنها را تصديق مىكنيم . پس معلوم مىشود كه اينها حقايق ثابت و غيرقابل انكار است ولى اشكال دقيق كه در اول بحث ذكر شد هنوز لاينحلّ باقىمانده است .
در اين ميان از نقشى كه مرحوم علامه طباطبائى در حل اين مسأله دارد ياد مىكنيم و كليدى كه در حلّ اين معضله ارائه فرمودهاند ، بازگو مىكنيم . ايشان در جلد اول كتاب « اصول فلسفه و روش رئاليسم » بحثى تحت عنوان ارزش ادراك مطرح كردهاند و يكى از مقالات چهاردهگانهء اصول فلسفه را به اين بخش اختصاص دادهاند . در جلد دوّم همين كتاب نيز بحثهاى ديگرى در باب ادراك دارند كه يكى در مورد پيدايش كثرت در ادراك و ديگرى دربارهء اعتباريات است . در لابلاى مطالبى كه در اين دو مبحث مطرح كردهاند بخصوص در زمينهء پيدايش كثرت در ادراك ، به نظر مىرسد كه كليد حّل معما را به دست دادهاند . براساس آنچه از رهنمود ايشان استفاده مىشود مىتوان مسأله را بدين صورت حل كرد :
ادراكات حصولى كه علم به صورت و مفهومى ذهنى هستند ، هيچگاه از ناحيهء خودشان ضمانتى براى صحّت ندارند و هر قضيهاى
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 265
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٦٥