شدند كه از راه اشراق مطلبى را يافتهاند و عدهاى ديگر مدعى شدند كه عكس قضيه را يافتهاند . سرّ اين اختلافات ، از آنجا است كه همهء ادراكات اشراقى ، اشراق خالص نيست بلكه در اغلب موارد ، اگرنه در همهء موارد ، ذهن از پيش خود آن ادراكات اشراق شده را تفسير مىكند و اين تفسير به وسيلهء مقدماتى انجام مىگيرد كه قبلا در ذهن آماده شده و اين تفسيرها با اصل ادراك درهم آميخته و آميزش آنها مثل ساير شناختها و ادراكات قابل خطا خواهد بود . در ميان عرفاى ما ، كسانى هستند كه مدّعى كشف حقايقى شدهاند و دلايلى نيز بر عدم صحت كشفيات آنها هست و اين دلايل بطور قاطع اثبات مىكند كه مكاشفات هميشه ربّانى نيست بلكه بسيارى از مكاشفات شيطانى است و مطابق با واقع نيست چنان كه محققين از عرفاء نيز تصريح كردهاند . بنابراين راه اشراق نيز راهحلّى براى معماى مطرح شده ، نيست . البته اين بهمعناى نفى كلى ادراكات شهودى نيست ولى همهء آنچه را كه ادّعا مىكنند ما با اشراق يافتيم كاملا قابل اعتماد نيست .
بعد ديگر مسأله كه حتى براى عقلگرايان نيز مطرح است ، اين است كه ادراكات عقلى نهاية به ادراكات حسّى منتهى مىشود و اين چيزيست كه كموبيش خود عقلگرايان هم به آن اعتراف كردهاند و مىگويند شناخت عقلانى از يك قضيه كه مثلا از بديهىترين بديهيات است ، موقعى تحقق پيدا مىكند كه موضوع و محمول آن قضيه بطور صحيح تصور بشود . تصور موضوع و محمول كه خواه ناخواه در يك قضيهء عقليّه ، تصور دو مفهوم كلى عقلى است ، اين دو مفهوم كلى ابتداء در ذهن تحقق نمىيابد بلكه مسبوق به ادراك جزئى و خيالى و حسى است . ابتدا بايد ادراك جزئى داشته باشيم سپس از آن ،
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 263
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٦٣