مورخين فلسفه از بعضى نقل كردهاند كه حتى منكر مطلق واقعيات خارجى شدهاند . مثلا از گرگياس نقل كردهاند كه گفته است : « واقعيتى وجود ندارد ، اگر وجود داشته باشد ، قابل شناختن نيست و اگر قابل شناختن باشد ، قابل شناساندن نيست . » بعضى واقعيت را انكار نكردهاند ولى در عين حال براى شناخت ، ارزشى قائل نشدهاند و شكگرا شدهاند و معتقدند كه ما هيچ واقعيتى را بطور جزم و يقين نمىتوانيم بپذيريم . معلومات انسان از حدّ ظنون تجاوز نمىكند .
و بالاخره عدهاى ايده آليست شدهاند و معتقدند كه غير از نفس و ادراكات نفس اصلا چيزى وجود ندارد و آنچه ما خيال مىكنيم كه در خارج از ما چيزهائى وجود دارد ، صوريست كه در نفسمان ايجاد مىشود واقعيتش صرفا ذهنى است . از جمله به باركلى نسبت دادهاند كه معتقد به چنين طرز تفكرى بوده است . البته بعضىها تفسيرهاى ديگرى بر كلام او كردهاند ولى تفسير معروف همين است كه او معتقد بوده فقط نفس يا روح ما وجود دارد و آنچه را كه ما درك مىكنيم صورتهائى است كه خدا در نفس ما ايجاد مىكند و اصلا بيرون از نفس ، واقعيتى وجود ندارد .
بعضى ديگر از اهل نظر و كاوش براى يافتن حقايق ، بطور كلى از حس و عقل مأيوس شدهاند و براى يافتن حقايق ، به روشهاى سير و سلوك و اشراق متوسل گشتند و معتقد شدند تنها چيزهائى حقيقت دارد كه انسان بر اثر تصفيهء باطن و اشراق بدان نائل گردد . اين گروه نيز گرايشهاى مختلفى از جهت افراط و تفريط و اعتدال دارند ، و جهت مشترك بين آنها اين است كه اعتماد بيش از هرچيز بر ادراكاتى است كه به صورت اشراق انجام گيرد . نظر آنها بطور خلاصه چنين
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 260
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٦٠