مراد وى آن فعلى است كه در لسان قرآن به معنى خلق است :
« كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ »
( سورة الانبياء ، آيه 104 ) .
ابن رشد به اين ترتيب براى خود راه تلفيق بين فكر اسلامى و فكر يونانى را هموار نموده ، به شيوه خود به اسلامى نمودن فلسفه ارسطو توفيق مىيابد . ابن سينا كه جدائى بين فكر طبيعى يونانى و الهى اسلامى را روشنتر ديده و ناسازگارى آن را غيرقابل تأويل دانسته ، ناگزير در نتايج مترتب بر اين اختلاف دو فكر ، تصرف بنيادى نموده است . كوشش وى بر اين است كه « تحرّك درونى طبيعت به دست خود طبيعت » را به نيروئى تغييردهنده كه خارج از طبيعت نه داخل در طبيعت است تبديل كند . يعنى علّت فاعلى را از پيوند با ساير علل اربعه موجود در طبيعت درآورده ، به صورت علّت فاعلى خارجى در آورد ؛ آنطورى كه در مثال نجّار و كرسى گفته شد .
وى در كتاب شفا به شرح زير و با صراحت غيرقابل تأويلى ، انگشت بر اين نكتهء غيرقابل سازش با فكر اسلامى نهاده ، دگرگونى بنيادى در فلسفهء ارسطوئى اسلامى شده بوجود مىآورد : در كتاب شفا به روشنى نفى حركت جوهرى طبيعى ارسطوئى كرده آن را ناممكن مىداند و پديدهاى را كه از نظر وى موهم حركت ممتد جوهرى است ، فاقد حركت ممّتد بلكه منقطع و پر از فواصلى مىداند كه در تحت تصرف نيروئى خارج از چهارچوبهء طبيعت قرار دارد : در مورد پيوند علل اربعه و درست در مورد همان مثال ارسطوئى دربارهء به وجود آمدن فرد انسان و تطور حالات او كه مثال بارزى براى حركت جوهرى طبيعى ارسطوئى است مىگويد : « كذلك يستحيل و يتغيّر الى ان يشتدّ ، فينفصل . لكن ظاهر الحال توهم انّ هذا سلوك واحد من