نيروى ماوراء طبيعت بداند . بلكه براى اسلام و فلاسفهء آن ، در تمام مراحل ، مسأله « خلق » مطرح است كه تنها به خالق برمىگردد .
بنابراين براى پذيرفته شدن فلسفهء ارسطوئى در جهان اسلام ناگزير مىبايست بخشى از طبيعيات ارسطو حالت ديگرى به خود مىگرفت .
چنين تحوّلى را كه مستقيما تصرّف در حركت جوهرى ارسطوئى است در انديشهء دو معمار بناى فلسفه اسلامى بالصراحة و با تأكيد مىتوان يافت يعنى در انديشهء ابن سينا و ديگرى در فلسفهء ابن رشد .
ابن سينا در شفا از دو نوع فاعل سخن مىگويد يكى فاعل در نزد طبيعيون و ديگر فاعل در نزد الهيّون . فاعل نزد طبيعيّون ( چنان كه در بيان جهانبينى ارسطو ذكر شد ) « مبدء تحريك » و در نزد الهيّون ( آنگونه كه عقيدهء اسلامى است ) مبدء وجود است ، يعنى فاعلى كه « وجود » را خلق و ايجاد مىكند . بديهى است كه چنين فاعلى به معنى مبدء وجود ، به معنى خالق و موجد وجود ، نه در قالب فكر يونانى مىگنجد و نه - بر خلاف آنچه فلاسفهء اسلامى تصور كردهاند - عقيدهء ارسطوست .
ابن سينا با تفكيك صريح بين اين دو نوع فاعل به اين واقعيّت اذعان مىكند كه محصول آنچه از مبدء تحريك صادر مىشود حركت و حاصل آنچه از مبدء وجود صادر مىشود وجود است ؛ « حركت » و « وجودى » كه متفاوت الذات مىباشند .
قبل از اينكه به نتيجهگيرى ابن سينا از اين فكر بپردازيم بهطور خلاصه به تأويلى كه ابن رشد براى سازش دادن بين اين دو فكر متفاوت الذات نموده اشاره مىكنيم :
ابن رشد در شرح خود بر ما بعد الطبيعهء ارسطو مىگويد مراد از « حركت » يعنى حركت صادره از محرّك لا يتحرّك ، « فعل » است .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 211
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢١١