را با لفظ « اللّه » ترجمه مىكنند . در پى اين مدرك كتبى و در تأييد آن و نيز اعتقاد به اينكه سرانجام حقيقت فلسفى و حقيقت دينى و مذهبى باهم برابر و يا لااقل مؤيّد يكديگرند ، اين اعتقاد را كه خداى ارسطو و خداى اسلام يكى است قوت بخشيده و ديگر جاى ترديدى براى فلاسفهء اسلامى در اين مورد نمىماند و در نتيجهء عدم دسترسى فلاسفه و محققان اسلامى به متن يونانى و متافيزيك ارسطو ، ديگر راهى و دليلى براى كشف اين اختلاف اساسى بين دو فلسفهء اسلامى و ارسطوئى يونانى باقى نمانده و نكات حساسى از فلسفهء ارسطو از دست رفت ، و مسائل فلسفى تازهاى براى پركردن خلائى كه در نتيجهء از دست دادن آن نكات ايجاد شده ، به ميان كشيده شد ، مسائلى كه تا به امروز به صور مختلف خود ، در فلسفهء غرب به حيات خود ادامه داده و مىدهند .
در كنار اين دگرگونى اساسى و جوهرى فلسفه ارسطو در پرتو فكر اسلامى دگرگونيهاى ديگرى از جمله دگرگونى فكر حركت جوهرى ارسطو و تغيير آن در فلسفه ابن سينا و تحوّل مجدّد آن در چهارچوب انديشهء صدر المتألهين ، به چشم مىخورد .
مسأله مورد بحث ما در اينجا نيز همين بوده ، اميد است كه به يارى خدا و با عرض مقدمات فلسفى و تاريخى مذكور زمينهء بيان آن به زبان ساده فراهم شده باشد :
منشاء مسألهء مورد بحث ما را روشنتر از همه در بيان و توضيح علل اربعه ( علت فاعلى ، علّت صورى ، علّت مادّى و علّت غائى ) مىتوان يافت ؛ يعنى در عقيدهء ارسطو نسبت به اين علل و در فهم و برداشت اسلامى نسبت به عقيدهء ارسطو در اين مورد .
ارسطو براى توضيح اين علل و براى بيان چگونگى ارتباط آنها به
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 207
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٠٧