فلسفهء يونان بر اين پايه استوار است كه چيزى از عدم به وجود نيامده هستى فقط از هستى مىآيد . به همين دليل براى فلسفهء يونانى چگونگى بوجود آمدن موجودات از عدم مسألهء فلسفى نبوده ، مسأله و معضل علمى و فكرى آنها را چگونگى آمدن هستى از هستى تشكيل مىداده است . و براى حلّ همين مسأله و معضل است كه ارسطو اصل حركت را به عنوان يك اصل وجودى مطرح كرده است . ارسطو در اين چهار چوبهء فكرى خود سلسلهء حركات و محرّكات را به محرّك لا يتحرك پايان داده ، اين محرك لا يتحرك و مغيّر لا يتغيّر خود را عموما « عقل »
nous
ناميده در مقام بيان موضوع فلسفه اولى كه « وجود » است ، اين محرّك لا يتحرك و اين « عقل » را بهعنوان موجودى كه فاقد هر نوع حركت و تغييرى بوده صرف كمال و كمال محض است تئوس
Theos
يعنى خدا مىنامد . خدائى كه چون كمال محض است بايد فاقد هرگونه حركت و تغييرى در ذات خود باشد چون حركت و تغيير براى وصول به كمال بالاتر و رفع نقص موجود در هستى محدود مىباشد .
چنانچه ملاحظه مىشود خداى ارسطو ، خدائى كه خالق وجود باشد نيست . محرك لا يتحرك ارسطو مثلا فاقد اراده است . محرّك لا يتحرك وى ، خواه آن را عقل بنامد يا خدا ، قبل از هرچيز غاية الغايات يعنى علّت غائى است نه علّت فاعلى .
به اين معنى كه فلك الافلاك كه خود حاوى تمام كمالات مادون خود بوده ولى فاقد كمالات والاترى است كه در آن عقل ( به اصطلاح ارسطو ) مساوى با خدا موجود است ، براى رفع اين نقص يعنى با كشش عشق وصول به آن كمالات والاتر در تلاش و حركت دائمى است . به اين ترتيب - و فقط از اينرو - آن عقل و آن خداى ارسطوئى باعث چنين حركت دائمى است و فقط از اين طريق كه وى موجب