كلّ حركت و تغيير مىشود ، مىتوان به آن اطلاق علّت فاعلى كرد ولى نه به اين معنى كه وقتى جهان و فلك الافلاك بدون هيچ حركت و تغييرى وجود داشته است تا اينكه خداى ارسطوئى در آنها ايجاد حركت و تغيير نموده و از اينرو علت فاعلى حركت گشته است . چون از نظر ارسطو هم خدا و هم جهان و هم حركت آن قديم زمانى بوده و اساسا مسألهء آغاز حركت و چگونگى و چرائى آن آغاز در فلسفه وى مطرح نيست و نمىتواند هم مطرح باشد . تنها چيزىكه مطرح مىتواند باشد ، تراخى حركت فلك الافلاك از عشق به كمال موجود در « عقل كامل خالى از هرگونه نقص و بالنتيجه خالى از هرگونه تغيير و تغيّر » مىباشد و اين تراخى ، تراخى زمانى نبوده ، بلكه تراخى متافيزيكى ، تراخى علت و معلولى است كه از هرگونه آغاز و شروع زمانى مبرّاست .
بنابر آنچه گفته شد محرك لا يتحرك ارسطو ، مبدء فاعلى و علّة العلل به معنى موجد و به معنى از نيستى به هستى آورنده نيست ، بلكه مهمترين صفت خداى فلسفهء وى « لا يتحرك » يعنى تغييرناپذير بودن يعنى كمال محض بودن آن است ، خدائى كه داراى علم و حيات ولى فاقد صفات مشخصى چون اراده و قدرت ، رحمت و رأفت و غيره مىباشد .
چنانچه ملاحظه مىشود چنين خداى ارسطوئى با خداى اسلامى تفاوتى بس عظيم دارد و از اينرو تغيير خداى ارسطوئى در فلسفهء اسلامى به خداى اسلامى يكى از بزرگترين حوادثى است كه در تاريخ فلسفه رخ داده و به تبع آن ، مسير فلسفهء ارسطوئى در سنت اسلامى و بعدا در سنت مسيحى و غربى تغيير يافته است . مبدء اين تغيير لااقل از آنجا شروع شد كه مترجمان متافيزيك ارسطو ، در آن موردى كه وى از محرك لا يتحرك خود با كلمه تئوس
Theos
ياد مىكند اين كلمه