غير از هدف عملى مذكور ، هدفى نظرى از قبيل تبيين جهان هستى ملموس ما و بيان « از كجائى » و « چيستى » و « چرائى » آن يا بيان چيستى و چرائى تحولات موجود در اين جهان ما ، ندارند .
در صورتى كه در فلسفهء افلاطون درست به عكس وظيفهء اين كلمات حلّ اين مشكل نظرى فلسفى است ، يعنى تبيين جهان مشهود و بيان « از كجائى » و « چيستى » و چرائى آن ، كه از نظر وى در مجموع و كلّ سايهاى ناپايدار و واقعيتى مجازى از يك جهان حقيقى ثابت و پايدار است . به تعبيرى ديگر حركت و تغيير و تحولى كه ما در اين جهان مشهود مشاهده مىكنيم ، همچون خود اشياء متغيّر و متحوّل نمود و سرابى بيش نيست . از اين راه افلاطون در نظام فكرى خود به يكى از معضلات محورى فلسفهء يونان كه به نوبهء خود باعث بوجود آمدن حوزههاى مختلف فلسفى گشته پاسخ مىگويد ، پاسخى كه از انديشهء حركت جوهرى فاصلهاى بس عظيم دارد و نمىتواند مبدء و منشائى براى حركت جوهرى مردود از نظر ابن سينا و مقبول در نظر صدر المتألهين باشد .
اين مبدء و منشأ را كه اشاره شد مىتوان در فلسفهء ارسطو يافت . به اين ترتيب كه ارسطو ، بر خلاف استاد خويش ، جهان مشهود را جهانى سرابى ، مجازى و نمود جهان حقيقى نامرئى ديگرى نمىداند .
حركت و تغيير يك امر مجازى و غير واقعى نبوده ، به عكس اسّ و اساس آن طبيعت به معنى عام آن را تشكيل مىدهد كه انسان و جهان مشهود نيز جزئى از آن محسوب مىگردد . بديهى است كه منظور ارسطو از اين حركت ، فقط حركت مكانى از سوئى به سوى ديگر رفتن نيست .
ارسطو براى مقسم حركات ، كلمهء عام ديگرى يعنى « متابوله » را به كار مىبرد كه به معنى « تغيير » بهطور كلى مىباشد . با اين وصف
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 203
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٠٣