مقصودشان هم دفاع از اسلام يا تمهيد مقدمه براى دفاع از دين و فلسفه بوده است . اما مقدمات سخن دوم تسليم به حدود متدولوژى خاص و نفى معارف قلبى و انكار علم به ماهيات و حقايق اشياء است و نتيجهاى كه از آن حاصل مىشود مشغول شدن به بازيهاى فكرى و غفلت بشر و تسليم به عالمى است كه در آن علم و تكنولوژى جديد ولايت دارد . اما بعضى از فضلاى ما اين معانى را به آراء منسوب به اشاعره و مخصوصا به بعضى اقوال ابن تيميه تحويل كرده و به اين صورت آوردهاند كه چون اخلاق از علم بيرون نمىآيد ، همهء بايدها را از مبدا وحى بايد اخذ كرد . « 22 » وجه اشتراك آرائى كه به اين ترتيب در كنار هم قرار گرفته و التقاط شده است ، انكار علم به ماهيات است و حال آنكه از جهات ديگر و حتى در مبدا و منتهى اختلاف دارند و مخصوصا اعتقاد به وحى را با مبانى اباحيت نمىتوان جمع كرد و چه بسا كه در اين سعى نقض غرض شود و به ديانت ، زيان رسد و گمان بشود كه نزاعى از نوع نزاع اشاعره و معتزله از سر گرفته شده است . البته در تاريخ جديد صورتى از اين نزاع مىتوان ديد اما در بعضى موارد هم بحثها و نزاعها تصنعى است . مىدانيم كه اشاعره و معتزله متكلّم بودند و از اوضاع دين دفاع مىكردند و حال آنكه متجدّدان حتى وقتى به كتاب آسمانى رجوع مىكنند از آن براى تاييد آراء و اهواء خود شاهد مىآورند . علاوه بر اين ، مقدمات و نتايج آراء اشاعره و معتزله به كلى با مقدمات و نتايج اقوال متجددان متفاوت است . اشاعره كه به حسن و قبح شرعى قائل بودند و مىگفتند خوب و بد را خدا معين فرموده است على الظاهر عجز بشر را در برابر خدا اثبات مىكردند .
هامش
( 22 ) - و چون اين « بايد » مسبوق به قبول حقيقت وحى و مبتنى برآنست ، در حقيقت ، از هست نتيجه شده است و همين سخن مدّعا را باطل مىسازد .