گفتهاند كه بشر هرچه دارد بىواسطه از خداست آنها ميان علم و عمل از اين حيث تفاوت قائل نيستند و حال آنكه معاصران قائل به جدائى علم و عمل احيانا بشر را در كسب علم و روش علمى مستقل مىدانند و حتّى تعيين نبايدها را برعهدهء علم جديد و مخصوصا علوم انسانى و اجتماعى مىگذارند و بيانشان در اين باب اين است كه علم جديد حدود امكانات و وسع ما را معلوم مىكند و هرچه را كه اين علوم منع مىكند از هر مرجع و منشائى كه باشد ممنوع است . به اين ترتيب حكم به نسخ تمام احكامى كه به نظرشان تكليف مالايطاق بيايد مىدهند . پس گوئى وحى و كتاب در حدود علم جديد و در باب نبايدها نافذ نيست و صرفا بايدها را بايد از آنجا باز گرفت اما اينهم صرف يك تعارف و لفاظى است و در عمل به جاى رجوع به كتاب قواعد و رسومى كه با متدولوژى و تمدن غربى آمده است احيانا به ظاهر الفاظ دينى و قرآنى آراسته مىشود و گاهى ممكن است كار به جائى برسد كه ظاهر الفاظشان توحيد و شرع باشد و بدون اينكه خود بخواهند و بدانند « باطن آن همچو در نان تخم صرع » .
پس اينكه مىگويند « بايد » از « هست » بيرون نمىآيد گرچه بازى است اما شايد بازى و مشغوليت مضّرى براى عدهاى از جوانان بشود زيرا اين بازى و مشغوليت ظاهرا بىضرر اولا مايهء غفلت مىشود و ثانيا سفسطه و مغالطه را به جاى تفكّر مىنشاند . وقتى مىگويند اگر در مقدمات قياس « بايد » نباشد در نتيجه هم جائى براى « بايد » نيست ، درست مىگويند و اين يك مطلب ساده و پيش پا افتاده منطق است .
اما اين معنى را مقدمهء قياس ديگر قرار مىدهند و مقدمهء دوم را به اين صورت بيان مىكنند كه احكام و قضاياى علمى از نوع احكام و قضاياى خبرى است و « بايد » در آن نيست و نتيجه اينكه از مقدمات
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 172
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٧٢