عمل كنند يا اگر خودخواهى طبيعى باشد بشر بايد از آن دورى جويد .
اين قول در مقابل داروينيسم اجتماعى است كه در آن مىگويند قانون رفتار مأخوذ از قانون طبيعت است . آقاى طباطبائى گرفتار اين بحثها و حرفها بود و ناچار مىبايست به طايفهء اول بگويد درست مىگويند كه پيروى از قوانين علمى طبيعت رعايت قواعد و قوانين اخلاق نيست امّا اخلاق را مخالف با طبيعت نبايد دانست . ايشان با طائفهء دوم موافق بود كه عمل و اخلاق بر وفق طبيعت است اما در تلقى طبيعت با ايشان اختلاف داشت و نمىگفت كه قواعد اخلاق از قوانين علمى جديد بدست مىآيد و « هرگونه انديشه تازه كه تكامل اجتماع پيش آورد و هر طرح نوينى كه ريخته شود باز كارى را كه انسان به حسب فطرت اولى انجام داده پيروى كرده و روى همان كارگاه نخستين و نقشهء اولى مىماند » « 18 » .
نزاعى كه به آن اشاره كرديم يك نزاع عقلى نيست . هيچيك از دو طرف نزاع اعتقادى به عقل ندارند و در بند تمييز ذاتى از غير ذاتى نيستند كه بگوئيم حسن و قبح را عقلى مىدانند يا نمىدانند . قانون طبيعت هم ربطى به طبيعت به معنى ماهيت اشياء ندارد . آقاى طباطبائى چنانگه گفتيم قرابتى باهيچ يك از آن دو طائفه ندارند و نظام طبيعت و خلقت در نظر معظم له عين فرضيهها و قوانين علم جديد نيست . نظام عالم در نظر او معقول است و با عقل شناخته مىشود .
مناسبات اجتماعى و قواعد مدنى و آداب و سنن قومى چون با انسان به وجود مىآيد ، گرچه موافق و مناسب با نظام عالم است ، با اشياء طبيعى تفاوت دارد و به مدد قوهء وهم و خيال از روى گردهء امور طبيعى ساختهشده است . مطابق اين رأى بايد و نبايد و حسن و قبح حاصل
هامش
( 18 ) - اصول فلسفه ، جلد دوّم ، ص 221 .