مىشود عقل ، عقل نظرى يا عقل عملى مىشود . البته با اين بيان ارتباط و نسبت عقل نظرى و عقل عملى در نظر فيلسوف معين نمىشود ولى اجمالا مىرساند كه تباينى ميان نظر و عمل وجود دارد . اين تناسب در صورت عبارات چندان پيدا و صريح نيست و هريك از حكمت نظرى و عملى كه به عبارت مىآيد تحقق امر خاصى است و با امر ديگر اشتباه نمىشود . اما اگر حكمت را بهعنوان امر متحقّق در نظر آوريم بسته به اينكه چه مرتبهاى از فلسفه در فيلسوف متحقّق شده است متناسب با آن مرتبه عمل مىكند . قرآن مجيد به بهترين نحو اين نكته را به ما تذكر داده است كه اگر قابليت معرفت نداريم و علم و دانائى و حقايق در جان ما نمىنشيند از هدايت ربّ محروم مىمانيم . درست بگويم علم ، بدون قرب حاصل نمىشود و در طريق قرب ملالت بىعملى و ضلالت بد عملى پيش نمىآيد . علم عالم بىعمل ، علم متحقق نيست و اگر متحقق بود از عمل منفك نمىشد . اين است ارتباط علم و عمل .
اكنون برگرديم به اينكه ادراكات اعتبارى با عقلى بودن يا شرعى بودن حسن و قبح چه ارتباطى دارد .
علامه طباطبائى نگفتهاند كه حسن و قبح عقلى نيست اما مطلبى را كه فلاسفهء دورهء اسلامى اجمالا به آن رسيده بودند با نظر به بعضى اقوال متجدّدان به نحو تازهاى بيان كردهاند . در ميان متجدّدان از قرن هيجدهم اين پرسش پيدا شده است كه آيا ميان قانون طبيعت و قواعد اخلاقى مناسبتى وجود دارد يا ندارد . اين پرسش صورت سطحى شدهء پرسش قديمى در باب حسن و قبح عقلى است كه مخصوصا در انگلستان مورد اعتنا قرار گرفته است . و كسى مثل توماس هاكسلى گفته است كه اخلاق در مقابل طبيعت است و اگر مثلا تنازع بقا ، قانون طبيعت باشد اخلاق حكم مىكند كه به آن تسليم نشوند و بر خلاف آن
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 161
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٦١