چنان كه گفتهاند طبق قواعد منطق وقتى در مقدمات بايد و نبايد نباشد نمىتوان نتيجهاى مشتمل بر بايد و نبايد بدست آورد و گمان نمىكنم كه كسى باشد كه بگويد مىتوان چيزىكه در مقدمات قياس نيست به نتيجه اضافه كرد ولى چرا احكام انشائى و ادراكات اعتبارى را نتائج قياسات منطقى گرفتهاند . منطق در جاى خود درست است اما تمام روابط و نسب را نمىتوان در صورت قياس و قياس صورى گنجاند و هرچه در منطق نگنجد بىمعنى نيست . وقتى مىگوئيم نبات از خاك مىرويد اين حكم را از مقدمات قياس بدست نياوردهايم و مىدانيم كه در مفهوم خاك هم نبات وجود ندارد كه با تحليل آن مفهوم نبات بدست آيد . اينكه « بايد » از « هست » بيرون نمىآيد سخن درستى است ، منتهى سخن درستى است كه در پاسخ يك مسأله لغويا تصنعى گفته شده است يا درست بگوئيم صرفا از جهت صورت ظاهر درست است . وقتى مىگوئيم : « زردآلو را با گچ نمىسازند » نادرست نگفتهايم اما سخنمان لغو و ياوه است و مگر كسى گفته است كه « زردآلو را با گچ مىسازند » كه ما درصدد تكذيب برآئيم . لفظ بايد از لفظ هست بيرون نمىآيد اما بايدها نحوهء هستى ماست و با هستى نسبت دارد .
صورت دوم مسأله اين است كه حكمت نظرى با حكمت عملى چه نسبتى دارد و آيا عقل نظرى و عقل عملى دوامر مجزى و مستقلند .
آنچه از كلمات و سخنان محققان فلسفه استنباط مىشود اين است كه عقل نظرى و عقل عملى در اصل يك چيزند و تقسيم عقل به نظرى و عملى فرع بر تعلق عقل به اشياء نظرى و عملى است . به عبارت ديگر فيلسوف مىگويد كه عقل يك بار مىپرسد كه آن چيست ؟ و بار ديگر مىپرسد چه بايد بكنيم ؟ در طرح اين پرسشها و در جوابى كه داده
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٦٠