نمىشد . پس مطلب اين نيست كه آيا عقل مىتواند حسن و قبح را در اشياء و افعال بازشناسد يا نمىتواند بلكه توجه به اين نكته است كه بشر بهعنوان فرد منتشر تسليم مشهورات است و در مشهورات چون و چرا نمىكند و معمولا هرچه را كه به نيكوئى مشهور باشد نيكو مىداند و هرچه به بدى شهره باشد در نظر او بد است . ولى علامه طباطبائى تفكر را در مقابل شهرت قرار نداده و صرفا نحوهء پيدايش بايد و نبايد و خوب و بد مشهور را بيان كردهاند . مع ذلك وقتى از فرد آدمى سخن گفتهاند مرادشان فرد منتشر منحل در شهرت و هرروزينگى نبوده و طبيعت آدمى را در نظر داشتهاند ؛ و پيداست كه از نظر فيلسوفى مثل ايشان گرچه آدمى همواره « سود خود را مىخواهد » اهل نظر نيز هست .
علامّه طباطبائى در اين مورد گفتهاند كه ادراكات حقيقى و ادراكات اعتبارى ارتباط توليدى ندارند . البته اگر بنابراين باشد كه هريك از ادراكات اعتبارى و حقيقى به نحو خاص حاصل مىشوند و منشأ و غايت مختلف دارند از ارتباط توليدى ميان آنها هم چيزى نمىتوان گفت . بايدها و نبايدهاى رايج و شايع در اجتماعات با مطالبى كه در كتابهاى فلسفه آمده و در مدارس تدريس مىشود مناسبت روشنى ندارد اگر مناسبتى هم باشد مناسبت منطقى نيست ولى اين بحث به حوزهء مسلمات و مشهورات تعلق دارد . پس بايد مواظب باشيم كه دو مسأله متفاوت را كه در دو سطح و مرتبه طرح مىشود خلط نكنيم :
يكى اينكه آيا از احكام خبرى و قضاياى حكمت نظرى مىتوان احكام انشائى و بايد و نبايد استخراج كرد ؟ و ديگر آنكه در اصل چه نسبتى ميان حكمت نظرى و حكمت عملى و ميان نظر و عمل وجود دارد ؟ اگر مسأله به صورت اول مطرح شود چه بسا كه ما را به نزاعهاى بىحاصل مشغول سازد و تاكنون هم كه تا حدودى گرفتار شدهايم .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 159
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٥٩