مىدانستند و مىگفتند خوب ، چيزى است كه خدا به آن امر كرده يا آن را مباح دانسته و بد چيزى است كه خدا آن را حرام كرده و بد قرار داده است . يعنى چيزها در ذات خود بد و خوب نيستند و اصولا اشياء ذات ندارند كه بالذات خوب يا بد باشند بلكه ملاك خوبى و بدى حكم شرع است . فلاسفه و معتزله و اماميه به حسن و قبح عقلى قائل بودند و مىگفتند كه اگر حسن و قبح اشياء عقلى و ذاتى نباشد و مردم نتوانند خوب را از بد تمييز دهند تكليف و وعد و وعيد منتفى مىشود . آيا علامه طباطبائى كه حسن و قبح و جبر و اختيار و امثال اين معانى را اعتبارى مىدانستند با اشاعره همداستان بودند كه حسن و قبح شرعى است ؟
ايشان در مقالهء ادراكات اعتبارى متعرض اين اختلاف نشدهاند ؛ امّا از آنچه گفتهاند به هيچوجه شرعى بودن حسن و قبح استنباط نمىشود . قاعدة كسى كه درصدد تحقيق برمىآيد كه ببيند حسن و قبح از كجا مىآيد و نحوهء پيدايش آن را بيان مىكند ، پيداست كه آن را شرعى نمىداند . اشاعره هم كه حسن و قبح را شرعى مىدانستند ، قضايا را به قضاياى حقيقى و اعتبارى تقسيم نكردند و هريك را به يك قوهء نفسانى و نحوهء ادراك معينى نسبت ندادند بلكه در مقابل طايفه ديگر ، عقلى بودن حسن و قبح را انكار كردند . وانگهى اگر لوازم و نتايج اقوال علّامه را در نظر آوريم بايد بگوئيم كه ايشان هم مانند اسلاف خود حسن و قبح را عقلى مىدانستهاند . زيرا : اوّلا ، حسن و قبح را در عداد اعتبارات عمومى و قبل الاجتماع مىدانند و اين بدان معنى است كه بشر بالطبع حسن و قبح را باز مىشناسد . لفظ « بالطبع » در اين اواخر ، كه دقت در اصطلاحات كم شده است ، منشاء سوء تفاهم بوده و مثلا وقتى از قول ارسطو گفته مىشود كه
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 155
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٥٥