خورده است . در ترتيب جديد انسان ديگر صرفا ناظر نيست بلكه متصرّف است . با اين مبناست كه علم جديد ، اعمّ از علم طبيعت يا علم انسانى و علم اجتماعى ، به موضوع ثابت نيازى ندارد و به عالمى متعلق است كه همه چيز آن در تغيير و تحوّل است و بشر هم خود در اين تغيير شريك و دخيل است . در اين وضع ، تفكيك علم حقيقى از علم اعتبارى وجهى ندارد و چنان كه مىدانيم در دورهء جديد ، علم را ديگر حتى به نظرى و عملى هم تقسيم نمىكنند . علامهء طباطبائى در مقابل اين پيشآمد در تفكّر كه آن را سفسطه و ايداليسم خواندهاند ، از فلسفهء دورهء اسلامى كه خود به آن تعلق داشتند دفاع كردند نه اينكه قصد در انداختن طرح نوى در اخلاق و حكمت عملى داشته باشند . بلكه نظرشان اثبات اين معنى بود كه مبادى و اصول علم ثابت است و اغراض و احساسات در آن اثرى ندارد و به قول خود ايشان « عقل و مقولات نظرى در همه كس و همهجا و جميع ظروف و احوال يكسان است » . اما « . . . انسان يا هر موجود زندهء ديگر در اثر احساسات درونى خويشتن . . . يك ادراكات و افكارى مىسازد كه بستگى خاصّى به احساسات مزبور داشته . . . و با بقاء و زوال و تبدّل عوامل احساسى و يا نتايج مطلوبه زايل و متبدّل شود . . . » « 14 »
چنان كه از اين بيانات برمىآيد علم تابع اميال و احساسات و مقاصد و پندارهاى بشر نيست ؛ علمى كه متجدّدان آن را متغير و تابع مقتضيات زمان و تاريخ مىدانند . فلسفه به معنى علم حقيقى و علم به اشياء چنان كه هستند نيست بلكه علم به بايدها و نبايدها و آن هم بعضى از بايدها و نبايدهاست .
در اين باب گرچه علامه طباطبائى به مقابله با ايدئولوژى غربى
هامش
( 14 ) - اصول فلسفه ، جلد دوّم ، ص 157 - 158 .