مورد اين خلط زياد سختگيرى نكنيم زيرا جدا كردن و تفكيك اين دو امر مربوط به تاريخ فلسفه است و چه بسا كه اين تقسيم در حكم تمهيد مقدمه براى اثبات و رّد چيزى قرار مىگيرد و در اين صورت خود اعتبارى خواهد بود .
به نظر آقاى طباطبائى متكلّمان با امور اعتبارى سروكار داشتند و گاهى اين امور اعتبارى را با حقايق مىآميختند . آيا متجدّدان هم در طريق متكلّمانند و مانند ايشان ميان حقايق و اعتباريات خلط مىكنند ؟
صرفنظر از اينكه متجددان از حيث مقصد و مقصود در مقابل متكلّمان قرار دارند ، شايد بتوان گفت كه به نظر آقاى طباطبائى هم ( در بحث از ادراكات اعتبارى ) متكلّمان اعتباريات را به جاى حقايق مىگذاشتند « 15 » و متأخران متجدد حقايق را اعتبارى مىگيرند . به اين جهت متكلم را با سوفسطائى اشتباه نبايد كرد و اطلاق سوفسطائى به متكلّمان به هيچوجه روا نيست و به آن طايفهء ديگر قابل اطلاق است و اصولا سوفسطائى كسى است كه علم را اعتبارى مىداند و جز علم اعتبارى هيچ علمى نمىشناسد . امّا ببينيم متكلمان چگونه اعتباريات را به جاى حقايق گرفتهاند .
مدار بحثهاى متكلمان حسن و قبح ، وعد و وعيد ، جبر و اختيار و امثال اين مسائل است و اينها در نظر آقاى طباطبائى اعتبارى است و در تشكيل قياس برهانى جائى ندارد زيرا قضايائى كه محمولات آن مسلماتى از قبيل حسن و قبح باشد مقدمه برهان نمىتواند باشد .
چنان كه اشاره شد بر سر اين مسأله كه آيا حسن و قبح عقلى است يا شرعى ميان متكلمان اشعرى از يك سو و معتزله و اماميه و فلاسفه از سوى ديگر اختلاف و نزاع بوده است . اشاعره حسن و قبح را شرعى
هامش
( 15 ) - از اين مطلب به آسانى نمىتوان گذشت زيرا دقايق بسيار دارد و بايد جدا مورد تامل قرار گيرد .