برخاستهاند در تفكر ، نظر به اسلاف دورهء اسلامى خود داشته و از حدود فلسفهء دورهء اسلامى خارج نشدهاند .
مىدانيم كه از قديم ميان متكلّمان و فلاسفه نزاع و اختلاف بوده است . حكما در اثبات مطالب خود مقيّد و ملتزم به كتاب نبودند و متكلمان غرضى جز اثبات اصول دين نداشتهاند . به اين جهت گفتهاند كه علم كلام مقيّد به وحى است و حال آنكه در فلسفه برهان ملاك است . اين تعبير براى فهم و درك اختلاف علم كلام و فلسفه كافى نيست . استاد شهيد مطهرى در جائى گفتهاند ( ظاهرا علامه طباطبائى هم موافق با مرحوم مطهرى بودهاند ) اختلاف فيلسوف و متكلّم در غايت نيست بلكه در روش است . اگر غرض متكلّم دفاع از ديانت در مقابل معاندان و مخالفان و اثبات اصول دين است ، علامه طباطبائى در اين غرض با ايشان شريك بود امّا روش ايشان را ناقص مىدانست .
مىدانيم كه متكلّمان اهل برهان نبودند و به جدل مىپرداختند و پيداست كه فيلسوف نظر به برهان دارد و به مطالب جدلى در فلسفه اعتماد نمىكند . ولى در اينجا نكتهاى پيش مىآيد و آن اينكه اگر علم كلام ، علم جدلى است مطالب آن هم بايد با جدل مناسبت داشته باشد و از سنخ مسلّمات باشد و حال آنكه ماده و مطلب فلسفه ، يقينى است . پس به يك معنى درست است كه متكلّم و فيلسوف در غرض و مقصود هم اختلاف دارند و طريقهء استدلال ، مستقل از مقصود و مقصد ايشان نيست امّا تأكيد بر اينكه اين دو طايفه در مقصد و مقصود اختلاف دارند ، زمينهء خلط ميان برهان و جدل را فراهم كرد يا لااقل نشانهء غفلت از اين خلط و آميختگى بود . فعلا مجال تفصيل اين مطلب بسيار مهّم نيست همين قدر مىگوئيم كه اختلاف اهل جدل و اهل برهان به صورتهاى مختلف در تاريخ فلسفه تكرار شده است . اما در
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٥٣