نمىدانند و ميان ثابت و متغيّر فرق نمىگذارند و مراتب را مراعات نمىكنند . گرچه منظور نظر ايشان در اين بحث بيشتر ماركسيسم است ، آن را بر آراء و ايدئولوژىهاى ديگر هم مىتوان اطلاق كرد بخصوص كه ايشان از هيچ فلسفه و ايدئولوژى خاصّى نام نبرده و از فلسفه در مقابل سفسطه دفاع كردهاند .
نكتهاى كه بايد در آن دقت شود اين است كه دورهء جديد تاريخ غربى و رنسانس اروپائى با يك اعتبار آغاز مىشود و شايد بتوان گفت كه در دورهء جديد علم حقيقى به معنائى كه فلاسفهء ما مىگفتند و مىگويند ديگر مطرح نباشد . زيرا از چهارصد سال پيش به اين طرف در غرب ، نظر ، تابع روش است يعنى ديگر حقيقت را مطابقت با نفس الامر نمىدانند و مخصوصا از زمان دكارت ملاك مطابقت كنار گذاشته شده است و در ايداليسم كه مهمترين جريان فلسفى دورهء جديد است اصلا مطابقت مطرح نمىشود .
رئاليستها هم كه احيانا لفظ مطابقت را به كار مىبرند مرادشان مطابقتى است كه همگان به آن قائلند و متأسفانه بعضى از اهل فلسفه هم اين دو مطابقت يا اين دو قول به مطابقت را فرق نمىگذارند . در باب مطابقتى كه مقبول همگان است ، هيچ طايفهاى و حتى سوفسطائيان نزاع ندارند بلكه نزاع بر سر اعيان موجودات و حقيقت نفس الامرى اشياء است . تمييز ادراك حقيقى از ادراك اعتبارى موقوف بر اين است كه علم مطابق با نفس الامر را تصديق كنيم و به عقل يا قوهء مدركهاى كه نفس الامر را ادراك مىكند و همچنين به قواى وهم و خيال كه حدّ چيزى را به چيز ديگر مىدهد و « روى عوامل احساسى و دواعى حياتى » بسط و گسترش در مفهومات حقيقى پديد مىآورد ، قائل باشيم . و حال آنكه در فلسفهء جديد اين ترتيبات و مراتب به هم
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 151
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٥١