كه محقق در حكمت متعاليّه و مدرّس كتاب اسفار ملاصدرا بود ، قاعدة مىبايست صاحب اسفار و مؤسّس حكمت متعاليّه را اسوهء خود قرار دهد . مىدانيم كه آقاى طباطبائى به حوزه فلسفهء صدر المتألهين تعلّق داشت و آراء خاص اين فيلسوف را احيانا با براهين تازهاى كه از قواعد حكمت متعاليّه استخراج كرده بود ، اثبات و تعليم مىفرمود . مع هذا به نظر مىرسد كه در نحوهء طرح مسائل و ورود در مباحث به فارابى نزديكتر باشد . شايد از آن جهت كه علامّه نيز مثل معلم ثانى ، فارابى ، مىبايست از فلسفه دفاع كند و هردو ، وضع كموبيش مشابهى در دفاع از فلسفه داشتند ، روش مشابهى هم پيش گرفته باشند . فارابى در مقابل كسانى كه به فلسفه مىتاختند به جدل نمىپرداخت و همّ خود را صرف تحكيم مبانى فلسفه مىكرد تا از آن بنيانى بسازد كه حملات و اعتراضات مخالفان و معترضان در آن مؤثر شود . آقاى طباطبائى علاقهاى به جدال با مدعيان غير فيلسوف خود نداشته و كوشيدهاند كه مراتب را معين كنند و نشان دهند كه مدعيان ، حفظ مراتب نمىكنند و حكم يك مرتبه را بر مرتبهء ديگر اطلاق مىكنند و اين مغالطه و سفسطه است . به اين ترتيب ديگر جدال با مدّعى هم ضرورت پيدا نمىكند .
فرقى كه ميان فيلسوف قرن چهارم و استاد فلسفهء قرن چهاردهم در دفاع از فلسفه وجود دارد اين است كه فارابى مطالب خود را به زبان فلسفه و براى اهل فلسفه مىنوشت . امّا آقاى طباطبائى - شايد از آن جهت كه تعداد خوانندگان كتب زيادشده است - با اينكه براى اهل فلسفه مىنوشت ، چندان اهميتى به زبان نمىداد و مطالب فنى فلسفه طورى مىنوشت كه مأنوس مدعيّان و مخالفان باشد كه اگر مىخواهند بتوانند آن را بخوانند . امّا گاهى كه مطلب مشكل را به زبان غير فنى مىنويسند مشكلتر مىشود . مثلا وقتى خوانندهء امروزى
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 140
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٤٠