عقلى و شرعى بود ، يا در تحت يكى از آن دو قرار داشت ، سكوت در مورد سوابق بحث ، چندان مهم نبود . امّا هيچيك از اينها روشن نيست و به اين جهت خوانندگانى كه با فلسفه آشنائى ندارند ، مخصوصا اگر بىتوجّه به مقام دينى و علمى مؤلف و محشى دانشمند و محقق ، شروع به مطالعه كرده باشند ، در مطالعهء فصل ادراكات اعتبارى به زحمت مىافتند و مبتديان در فلسفه نمىتوانند مطاوى آن را با آموختههاى مختصر خود ربط بدهند ، و حتى بعيد نيست كه نوشتهء ايشان را كه در دفاع از فلسفه است با مطالبى كه سوفسطائيان عصر حاضر در باب تجزيه علم و عمل مىگويند اشتباه كنند . كسانى كه سوابق آراء و افكار را نمىدانند ، هركس هرچه بگويد ممكن است آن را تازه و نو بدانند . آنها ظاهر اقوال را باهم مىسنجند . ولى مردى مثل علامّهء طباطبائى تعلق به تاريخ هزار سالهء فلسفهء اسلامى داشت و مدّعى نبود كه تفكيك ميان ادراكات اعتبارى و ادراكات حقيقى امر تازهاى است . البته تعبير اعتبارى به معنائى كه آقاى طباطبائى آوردهاند ظاهرا در آثار متقدّمان نيامده است ، مع ذلك مطلب ايشان بىسابقه نيست چنان كه ابن خلدون علم را به علم عقلى و علم وضعى تقسيم كرده و اختلاط و درهم آميختگى ميان روشهاى اين دو نوع علم را مضّر و منشاء اشتباهات و لغزشها دانسته است .
رأى ابن خلدون به صورتى كه ذكر شد شباهت بسيار به نظر آقاى طباطبائى در تفكيك ميان علم حقيقى و علم اعتبارى دارد . بخصوص كه ابن خلدون علم كلام را در عداد علوم وضعى آورده است و مىدانيم كه علامّه هم مطالب علم كلام را از سنخ ادراكات اعتبارى مىدانستهاند . ولى سابقهء اين تفكيك و تقسيم از زمان ابن خلدون هم دور تر است و به آغاز تاريخ فلسفه و به زمان سوفسطائيان مىرسد ، يعنى
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 137
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٣٧