از وقتى كه آنها علم را بطور كلى اعتبارى دانستند . افلاطون و ارسطو به اثبات فلسفه بهعنوان علم حقيقى در مقابل علم اعتبارى پرداختند .
ولى تقسيم حكمت به نظرى و عملى و بناى حكمت عملى بر مبناى حكمت نظرى از جهت تأسيس فلسفه و دفاع از آنست . افلاطون و ارسطو علم عملى را در مقابل علم نظرى قرار ندادند و تلّقى سوفسطائى از علم عملى را ردّ كردند . سوفسطائيان عمل را تابع ادراك حقيقت و ماهيت اشياء نمىدانستند و معتقد نبودند كه بشر در ميدان عمل به چنين علمى نيازمند باشد . امّا فلاسفه گرچه علوم عملى را از سنخ نظر و علم نظرى ندانستند ، اخلاق و سياست را به انحاء مختلف بر علم نظرى مبتنى كردند و تا دورهء جديد فلاسفه بر اين منوال مشى كردند و مخصوصا در مقابل متكلّمان از ذاتى بودن و عقلى بودن حسن و قبح دفاع كردند . ولى آقاى طباطبائى به هيچوجه متعرض آراء متكلّمان نشده و در مقابل متجدّدان سوفسطائى مآب كه فلسفه و اخلاق و آداب و شرايع را تابع مقتضيات زمان مىدانند ، اوّلا علم را به حقيقى و اعتبارى تقسيم كردهاند ، كه بگويند علم حقيقى و برهانى ثابت است ، ثانيا علم اعتبارى را مشتمل بر اعتباريات ثابت و متغير دانسته تا بگويند آنچه با مقتضيات زمان و به اختلاف شرايط جغرافيائى و اجتماعى متغير مىشود ، بخشى از اعتباريات است و اين مطلبى است كه شايد طرح آن در علم كلام قديم مورد نداشت . مع ذلك آنچه استاد معظم له گفتهاند در حدود اصول و قواعد كلى فلسفهء متقدّمان است و در واقع تمهيد مقدمهايست براى دفاع از اخلاق و فلسفه در مقابل سفسطهگرى جديد . ولى چون قصد خود را اظهار نكردهاند و لزومى براى اظهار آن نمىديدهاند ، براى خوانندگان قدرى دشوارى پيدا شده است .
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 138
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٣٨