است ؛ و به اين جهت ايشان برعهده گرفتند كه فصل ميان اين دو را روشن سازند . امّا آنچه گفتهاند اولا ، به زبان فنّى فلسفه نيست و خواستهاند به زبانى بنويسند كه غير اهل فلسفه هم بتوانند آن را بخوانند . ثانيا ، از سوابق مطلب هيچ نگفتهاند و حتى در جائى هم كه مطلب ايشان تماس يا تقابل ( و بخصوص تقابل ظاهرى ) با اقوال گذشتگان داشته ، و سكوت در مورد آن بسيارى از خوانندگان را به اشتباه مىانداخته ، ترجيح دادهاند كه فقط مطلب خود را بگويند . مثلا ايشان حسن و قبح و خيروشر را اعتبارى دانستهاند ، بدون اينكه حتى اشارهاى به اختلاف متكلّمان و نظر فلاسفه در خصوص حسن و قبح بكنند . آيا ايشان نزاع در باب عقلى بودن يا شرعى بودن حسن و قبح را بىمورد مىدانستهاند ؟ آيا مقصودشان از اعتبارى ، اعتبارى در مقابل عقلى بود و حسن و قبح را عقلى نمىدانستهاند ؟
بعضى پنداشتهاند كه ايشان منكر حسن و قبح عقلى بوده و اخلاق و سياست و علوم عملى و شعرى را از حوزهء فلسفه بيرون مىدانستهاند .
در جائى كه براى آشنايان به كتابهاى فلسفه اين قبيل دشواريها بيش مىآيد نبايد انتظار داشت كه مبتديان چيزى دريابند ، هرچند كه مطلب به زبان ساده بيان شده باشد . وقتى يك مطلب مشكل را پيش از حد ساده بنويسند ناقص مىشود . شايد هم ايشان عقلى بودن حسن و قبح را مفروق عنه دانسته ، و به شرط اينكه عقلى بودن را به معنى ملاك داشتن يا استحقاق مدح و ذمّ بدانند ، در قبول آن ترديد نداشتهاند . اكنون كه به صراحت در اين باب چيزى نگفتهاند ما ناچاريم آن را تفسير كنيم و مخصوصا ارتباط نظر ايشان را با اقوال متقدّمان بفهميم . اگر مثلا مطالب خيروشر و حسن و قبح و عقلى بودن يا شرعى بودن آن ربطى به اعتباريات نداشت و اگر اعتبارى اعمّ از
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 136
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٣٦