مىپردازد و وجود خدائى را ثابت مىكند و در امور انسانى تأمّل و بررسى مىكند ، اما ناگهان با تعجب مىبينيم بجاى تركيبهاى متداول قضاياى « هست » و « نيست » به هيچ قضيهاى برنمىخوريم كه با « بايد » و « نبايد » مربوط نباشد . اين تغيير هرچند بههرحال متضمن نتيجهء نهائى است ، اما غيرقابل فهم است زيرا از آنجا كه اين « بايد » و « نبايد » مبين رابطه يا حكم جديدى است بايد آن را بررسى و تبيين نمود و در همان حال براى چيزىكه اصلا قابل فهم نيست دليل آورد كه چگونه مىتوان اين رابطهء جديد را از روابط ديگرى كه به كلى با آن مغايرت دارند نتيجه گرفت .
اما از آنجا كه مؤلفان چنين احتياطى را به كار نمىبندند ، من مىخواهم آن را به خوانندگان سفارش كنم و مىدانم كه همين هشدار كوچك ، همهء نظامهاى عاميانهء اخلاق را واژگون خواهد ساخت و خواهيم ديد كه خصلت رذيلت و فضيلت اصلا نه بر روابط اشياء مبتنى است و نه چيزى است كه عقل آن را ادراك كند » .
اين سخن هرچند به گفته خود هيوم مهم است و مهم هم تلقى شده است ولى حقيقت اين است كه همانطور كه اشاره شد آن را بايد انتقاد از شيوهء خاص يا از مصداق و نمونهء معينى از استنتاج حكمت عملى از حكمت نظرى دانست نه اينكه جهانبينى و حكمت نظرى هيچگونه رابطه و پيوندى با حكمت عملى نداشته باشد . مثلا وقتى با استدلال فلسفهء محض ثابت شود كه خداى جامع جميع صفات كمال ، وجود دارد و نيز اگر ثابت شود كه اين خدا از انسان « مىخواهد » كه مانند خودش به صفات كمال متصف شود تا به سعادت برسد ، در اين صورت
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 125
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٢٥