دارد كه بر حسب شدت و ضعف مراتب اهميتى « 1 » كه مأموربه ، در نظر وى دارد ، الزام و مسئوليت شديدتر يا ضعيفترى به مأمور القا مىكند و از او مىخواهد ، خواستنى انشائى نه اخبارى . در واقع ، آمربه مأمور مىگويد :
از تو « مىخواهم » كه اين كار را انجام دهى ، اما اين « مىخواهم » خبر نيست بلكه همانطور كه فروشنده به هنگام خريد و فروش خانه ، به خريدار مىگويد : خانه را به تو فروختم و مرادش از « فروختم » خبر دادن از فروش خانه در گذشته نيست بلكه غرض انشاء و ايجاد انتقال مالكيت خانه از خودش به خريدار است ، همينطور هم اين « مىخواهم » متضمن انشاء و الزام و « امر » مخصوصى است كه به مأمور القاء مىشود و مأمور در مىيابد كه اگر آن را انجام ندهد ، سركش و نافرمان محسوب مىشود و به تناسب اهميت مأموربه ، كيفر خواهد ديد .
پيداست كه مخاطب اين « بايد » ، يعنى امر و طلب و انشاء ، هم مانند مخاطب آن « بايد » است . يعنى اخبار گاهى فردى ، غير از متكلم است و گاهى خود متكلم ؛ كه ضمير و وجدان خويشتن را مخاطب قرار مىدهد و به آن امر و نهى مىكند .
اين فشردهاى است از معناى متداول طلب و انشاء . اما شايد بتوان همين « بايد » دوم ، يعنى لفظ حاكى از طلب و انشاء ، را هم به نوعى اخبار برگرداند ؛ به اين بيان كه : وقتى كسى كه به گردن ديگرى حقى دارد و به او مىگويد : فلان كار را انجام بده مثلا در همان مثال امر پدر كه
هامش
( 1 ) در اصطلاح فقهى ، شىء مطلوب را به لحاظ شدت و ضعف درجات اهميت به دو قسم واجب و مستحب و شىء نامطلوب يا منفور را بر حسب شدت و ضعف مراتب به دو قسم حرام و مكروه تقسيم كردهاند ولى پيداست كه هركدام از اين اقسام چهارگانه هم درجات و مراتب دارد . مثلا نمىتوان نماز شب را با مقدم داشتن پاى راست بر پاى چپ به هنگام پوشيدن كفش يا موقع خروج از دستشوئى ، در يك پايه از استحباب دانست و يا قتل نفس را با دشنام در يك درجه از حرمت شمرد و . . .