را به سوى خودمان مىكشد ، و مصدر آن حب ذات و خودخواهى است ، پس عقل ما را متوجه به مردم مىسازد ، در صورتى كه هوى ما را به سوى خودمان متوجه مىكند .
در غالب اوقات حق و باطل براى ما آشكار از يكديگر شناخته مىشود ، ولى گاه چنين نيست و با هم اشتباه مىشوند و تنها در بعضى از اوقات تشخيص آنها امكان پيدا مىكند ، و به همين جهت ترجمهء دعايى چنين است :
« خدايا ! حق را به من حق بنما تا از آن پيروى كنم ، و باطل را باطل تا از آن بپرهيزم و دورى جويم ، و آن را بر من متشابه مساز كه از هواى خويش پيروى كنم » .
و پارهاى از مردم در پيچيدهترين كارها ، با لحظهاى تفكر ، به حق راه مىيابند ، در صورتى كه بعضى ديگر درست بر عكس ايشانند ، و سبب آن است كه گروه اول از عقل خويش بهرهبردارى مىكنند و به همين سبب عقل ايشان پيوسته در حال رشد است ، در صورتى كه گروه دوم از عقل خويش بهرهمند نمىشوند و عقل ايشان فرو خفته و پنهان مىماند ، و اين سنتى الاهى در زندگى است ، و امير المؤمنين ( ع ) گفته است :
/ 337 « و دانش خود را به نادانى ، و يقين خود را به شكّ مبدل مسازيد : چون دانستيد به آن عمل كنيد ، و چون يقين كرديد به اقدام بپردازيد » . « 20 » سپس قرآن به حقيقتى مهم اشاره مىكند ، و آن اين كه : گروهى از مردم پيش از دميدن فجر اسلام مسلم و تسليم شدهء به خدا بودند ، و گروهى به نام حنفيان خوانده مىشدند ، چه پرستش بتان را ترك كرده و به پرستش خدا آرام گرفته بودند ، همچون ابو ذر غفارى و جعفر طيّار كه به رسول ( ص ) گفت : « چهار كار بود كه من در دوران جاهليت به آنها نمىپرداختم : هرگز در برابر بتى به سجده نيفتادم ، و دروغ نگفتم ، و زنا نكردم ، و شراب نياشاميدم » ، و سبب آن است كه ايمان و كفر دو حالت از نفس آدمى است ، پس آن كس كه به پيروى از حق و تسليم شدن به آن
هامش
( 20 ) - نهج البلاغة ، كلمات قصار ، شمارهء 274 .