هركجا چيزى را يافتيد كه از غنايم ربوده شده ، بدون شاهد آن را بگيريد ، بعد گفتم :
شايد اين مرد حديث پيامبر را نشنيده باشد ، اين يك بار . سپس فرزندم حسن را شاهد آوردم و او هم گواهى داد ، تو گفتى : اين يك نفر است و من به گواهى يك نفر قضاوت نمىكنم مگر آنكه فرد ديگرى هم با او باشد ، در حالى كه رسول خدا ( ص ) به شهادت يك تن و يك سوگند ، قضاوت مىفرمود ، اين بار دوم . پس از آن قنبر را نزد تو آوردم ، او نيز گواهى داد كه زره مربوط به طلحه است ، و در كارزار بصره ، از غنايم ربوده شده است ، تو گفتى : اين شخص برده است ، حال آنكه اگر برده عادل باشد ، چه اشكالى دارد ، شهادت او پذيرفته شود و سپس فرمود : واى بر تو ، امام و پيشواى مسلمانان در امورى كه به مراتب مهمتر از اين قضيهاند ، امين مردم است . »
صدوق نيز اين روايت را به اسناد خود از محمد بن قيس از امام باقر ( ع ) نقل كرده و به بيان ماجراى على ( ع ) و شريح قاضى اكتفا كرده است ، و در پايانِ آن اضافه نموده است ، و كه : سپس امام باقر ( ع ) فرمود : نخستين كسى كه گواهى و شهادت برده را در كرد رمع بوده است [ « رمع » اشاره به نام خليفهء دوم است كه در آن هنگام امام نمىتوانستند آشكارا از او نام ببرند ] و اين سند نيز معتبر است ، بنابراين روايت ، به دو طريق معتبر وارد شده است . تكيهگاه استدلال ، بخش پايانى روايت است كه حضرت فرمود : « ويلك يا ويحك إنّ إمام المسلمين يؤمن من أمورهم على ما هو أعظم من هذا » ، اين جمله همچون اشكال چهارمى بر شريح قاضى بود ، بدين معنا كه پيشواى مسلمانان امين در امور آنهاست ، بلكه او در مسائلى كه بمراتب بالاتر از اين است ، امين آنهاست ، بنابراين بايد سخن او پذيرفته شود و به صحت آن علم حاصل گردد و بىآنكه نيازى به درخواست دليل و شهود باشد ، طبق آن عمل شود ، بدين ترتيب اين روايت بالملازمه دلالت دارد كه قاضى مىتواند به علم خود ، قضاوت كند .
بررسى استدلال
اولًا : گمان بيشتر آن است كه منظور امام ( ع ) از ذيل اين روايت ، همان مطلبى است كه در روايتِ قبلى از پيامبر ( ص ) نقل شده است . بنابراين مقصود امام تعريض به شريح قاضى بود تا نادانى و ناآگاهى وى را از مقام امام ( ع ) و عصمت او و تصديق سخن آن حضرت ، پديدار سازد ، زيرا كسى كه به او ايمان آورده و سخن او را در اصل دين و اديان آسمانى ، تصديق نموده بود ، چگونه به آنچه كه اهميتش بمراتب كمتر از آن است ، ايمان نمىآورد ، پس چنان كه در نقد استدلال به روايت گذشته گفتيم ، چنين دعوايى فى نفسه