تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بايسته هاى فقه جزاء (فارسى) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
قدرت يا ملك ديگرى را از او بگيرد . به هر حال معناى حقيقى حرب هر چه باشد ، اضافه شدن لفظ محاربه به « اللّه » و « الرسول » در آيهء مباركه ، قرينه‌اى است بر اينكه معناى حقيقى اين كلمه مراد نيست ، زيرا محاربه به معناى حقيقى آن ، با خدا ممكن نيست و با رسول اگر چه ممكن است اما قطعاً در اينجا مراد نيست ، زيرا خصوص كسانى كه با شخص پيامبر مىجنگيدند مقصود آيه نيست ، چه در اين صورت آيه اختصاص داشت به زمان حيات پيامبر ، در حالى كه كسانى كه با پيامبر مىجنگيدند فقط كافران زمان او بودند و چنان كه خواهد آمد ، كافران زمان پيامبر قطعاً از مدلول اين آيه بيرون هستند . بلكه نفس اضافه شدن لفظ محاربه به خدا و رسول با هم ، خود قرينه‌اى است بر اينكه مراد از آن ، معناى گسترده‌ترى از جنگ مستقيم و شخصى است و آن معنا يكى از اين دو امر است : 1 - مراد از محاربه همان‌گونه كه در لسان العرب آمده ، هر گونه عصيان و مخالفت با حكم خدا و رسول است و ظاهر عبارت علّامه طباطبائى در « تفسير الميزان » « 1 » نيز همين معنا را مىرساند . بر اين اساس ، استعمال لفظ محاربه در مطلق عصيان و مخالفت ، از قبيل مجاز در كلمه است . 2 - مراد از محاربه با خدا و رسول ، محاربه با مسلمانان است ولى به منظور بزرگ جلوه دادن آن توجه دادن به اهميّت امت اسلامى و اينكه جنگ با امت اسلام به منزلهء جنگ با خدا و رسول است ، لفظ محاربه در آيه ، به خدا و رسول اضافه شده است . زيرا امت اسلام منتسب به خدا و پيامبر و تحت ولايت آنهاست . چنين معنايى به منزلهء مجاز در اسناد است . فاضل مقداد در تفسير خود ، همين معنا را برگزيده است . « 2 » ظاهراً ، احتمال دوّم متعيّن است ، زيرا عنوان « حرب » در آيه به كار رفته است و مقتضاى آن اين است كه اين كلمه خود استعمال شده باشد و الغاى معناى اصلى آن ، وجهى ندارد . علاوه بر اين ، پذيرفتن مجاز اسنادى در اينجا روان‌تر و رساتر است ، زيرا منتسب كردن امت اسلام به خدا و رسول و محاربه با آن را محاربه با خدا و رسول دانستن ، بيانگر نكتهء عرفى روشن و رسايى است . بر خلاف احتمال اوّل و استعمال لفظ محاربه در مطلق معصيت و مخالفت با امر و نهى شارع . بر اين اساس ، بايد پذيرفت كه هر گونه محاربه‌اى با مسلمانان در اين معناى مجازى لحاظ شده است . محاربه انواع گوناگونى دارد ، گاهى كافران با مسلمانان مىجنگند و
هامش
( 1 ) الميزان ، ج 5 ، ص 354 . ( 2 ) كنز العرفان ، ج 2 ، ص 351 .