تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
برد و مرا آنجا نشانيد و لباسش را در حوض شست و بر روى درختى كه آنجا بود ، پهن كرد و به صحرا رفت و من تنها و ناراحت ماندم و درباره اين فكر مىكردم كه عاقبت كارم چه خواهد شد ، ناگهان ديدم كه جوانى زيبا و گندم‌گون وارد صحن شد و به من سلام كرد و به بيت مقام رفت و كنار محراب ، چند ركعت نماز با خضوع و خشوعى كه مثل آن را هيچ‌گاه نديده بودم ، خواند . زمانى كه نمازش تمام شد ، نزد من آمد و از حالم پرسيد . به او گفتم : « به بلايى گرفتار شده‌ام كه براى آن درد مىكشم ، خدا مرا شفا نمىدهد تا از دست بيمارى راحت شوم . از پيش من نرو و استراحت كن » . او گفت : « ناراحت نباش كه خداوند به زودى هر دو را به تو مىدهد » . زمانى كه او از مسجد بيرون رفت ، ديدم كه پيراهن بر زمين افتاده ، بلند شدم و پيراهن را برداشتم ، شستم و روى درخت پهن كردم و در مورد خودم فكر كردم و گفتم : « قدرت برخاستن و حركت كردن نداشتم ، پس چگونه اين طور شد ؟ » به خودم نگاه كردم ، چيزى كه از خودم باشد ، نديدم ، پس دانستم كه او قائم عليه السلام بوده ، از مسجد بيرون رفتم و به صحرا نگاه كردم ، ولى كسى را نديدم و بسيار پشيمان شدم . زمانى كه صاحب حجره پيش من آمد ، از حالم پرسيد و از جريان من متحيّر شد و به او از آنچه اتفاق افتاده بود ، خبر دادم . او نيز بر چيزى كه آن را از دست داده بود ، حسرت خورد و با او به حجره رفتم . مىگويند كه او سالم بود تا زمانى كه حاجىها و رفقايش آمدند و آن‌ها را ديد و مدّت كمى با آن‌ها بود ، مريض شد ، مُرد و در صحن به خاك سپرده شد و صحت آنچه از وقوع دو كار با هم را خبر داده بود ، روشن شد . اين داستان بين اهل مشهد مشهور است و معتمدين و صلحاى آنجا از