عازم برگشتن به نجف در اوّل صبح بودم تا بحث و درس تعطيل نشود ( اين روش او در سالهاى متمادى بوده است ) زمانى كه از مسجد خارج شدم ، در دلم شوق مسجد سهله افتاد ، از ترس نرسيدن به شهر ، قبل از صبح و از دست رفتن بحث در آن روز ، از آن صرف نظر كردم ؛ ولى اين شوق ، هر لحظه بيشتر مىشد و دلم مايل مىشد كه به آن مكان بروم لذا يك قدم پيش مىگذاشتم و قدم ديگر را عقب مىگذاشتم كه ناگهان بادى كه در آن غبار زيادى بود ، به طرف من آمد و مرا از راه بيرونانداخت ، مثل اينكه آن باد توفيقى بود كه بهترين رفيق باشد تا اينكه مرا به درِ مسجد رساند .
پس داخل شدم و مسجد ، خالى از بندگان و زائران بود ، مگر يك شخص جليل القدر كه مشغول مناجات با پروردگار خود با كلماتى كه قلوب سخت را نرم و اشكها را از چشمهاى خشك ، جارى مىنمود ، بود . ذهنم پر كشيد ، حالم دگرگون شد ، زانوهايم لرزيد و اشك فراوانى از شنيدن آن كلماتى كه گوشهايم آنها را نشنيده بود و چشمانم نديده بود ، ريختم . دانستم كه مناجات كننده ، آنها را همان زمان انشا مىكند ، نه اينكه آنچه در ذهنش بوده را مىخواند ، پس در همان مكان ، ايستادم كه آن مناجات راگوش كرده و لذت ببرم تا اينكه مناجات تمام شد او متوجه من شد و به زبان فارسى صدا زد : « مهدى بيا » . چند قدم جلو رفتم و ايستادم . به من دستور داد كه جلوتر بروم ، كمى جلوتر رفتم ، سپس ايستادم ، دوباره مرا امر به جلو آمدن كرد و گفت : « ادب در اطاعت امر است » . پس جلو رفتم ، به حدى كه دستم به او و به دست شريفش مىرسيد و چيزى گفت .
آقاى سلماسى مىگويد : تا كلام سيد به اينجا رسيد ، از آن چشم پوشيد و نزد خود پنهان داشت و شروع كرد به جواب آن سؤالى كه محقق قمى قبل از آن از سرّ كم بودن نوشتههاى سيد با وجود اطلاع عميق او در علوم ، پرسيده بود ، پس براى محقق دلايلى بيان كرد ، محقق قمى رحمه الله سخنش را تكرار كرد و از آن سخن مخفى
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 338
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣٣٨