پشت سرش بيرون آمدم ، ولى او مرا نمىديد . زمانى كه به محراب مسجد رسيد ، شنيدم كه با مرد ديگرى در مورد همان مسئله صحبت مىكند ، پس از لحظهاى برگشت و من هم پشت سرش برگشتم .
هنگامى كه به دروازه شهر رسيديم ، هوا روشن شده بود ، پس من خودم را به او شناساندم و گفتم : « مولاى من ! از اوّل تا آخر با تو بودم ، به من بگو مرد اولى كه در حرم با او صحبت كردى كه بود ؟ و مرد ديگرى كه در مسجد كوفه با تو صحبت مىكرد كه بود ؟ » از من قول گرفت كه اين راز را به كسى نگويم تا زمانى كه بميرد ، آنگاه به من گفت : « پسرم ! مسألهاى براى من مشكل شد ، در قسمتى از شب به طرف قبر مولايمان اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمدم و درباره آن مسئله با او صحبت كردم و جواب شنيدم و مرا به مولايمان صاحب الزمان عليه السلام حواله كرد و به من فرمود :
« امشب پسرم مهدى عليه السلام در مسجد كوفه است ، به سوى او برو و از او در مورد اين مسئله سؤال كن » ؛ و آن مرد ، همان مهدى عليه السلام بود » . « 1 » 2 . عدّهاى از اهل نجف به من خبر دادند كه مردى از اهل كاشان به سوى نجف آمده و مىخواهد بعد از آن به خانه خدا برود ، امّا او دچار بيمارى شديدى شد ، حتى پاهايش خشك شد و ديگر قدرت بر راه رفتن نداشت و رفقايش او راتر ك كردند و او را نزد مردى صالح كه در يكى از حجرههاى مدرسه كه مشرف به حرم بود ، گذاشتند و به حج رفتند .
اين مرد هر روز در را روى او مىبست و براى گردش و به دست آوردن گياهان دارويى به صحرا مىرفت . روزى آن مرد مريض گفت : « سينهام تنگ شده و از اين مكان ، وحشت دارم ، مرا امروز با خودت ببر و در جايى مرا بگذار و هر جا كه مىخواهى برو » . مىگويد : او قبول كرد و مرا با خود به مقام قائم عليه السلام در خارج نجف
هامش
( 1 ) . انوار نعمانيه ، ج 2 ، ص 303 .